ارسال به سوریه

 

درود به همه دوستان

امروز آمدم بگويم كه بالاخره مدارك مورد نياز سوريه گرد آوري و ارسال شد. از امروز بايد چشم به راه فايل نامبر مبارك باشيم:

تورا من چشم در راهم ، شباهنگام!

راستي دوستان چقدر طول مي كشد تا فايل نامبر صادر شود؟

و چقدر بعد از صدور فايل نامبر مديكال مي آيد؟

اما در پايان يك جمله از بروس بارتون:

هرگز كسي به شكوه و عظمت دست نيافته مگر اينكه به جرأت باور كند به دليلي از محيط اطراف خود برتر است.

 

پی نوشت:بالاخره مدارک ما پس از ۴ روز در تاریخ ۳/۳/۸۹ به دفتر سوریه رسید

 

 

نمايشگاه آدم....

 

فكر مي كنيد اينجا كجاست و اين همه آدم اينجا چه ميكنند؟

يك راهنمايي ميكنم: اينجا يك نمايشگاه است ، البته در شهر تهران.

براي فهميدن اين موضوع ، البته اگر كنجكاو شده ايد مي توانيد به ادامه مطلب برويد....

 

ادامه نوشته

آخرین جلسه سال تحصیلی 88-89

 

امروز توي مدرسه خيلي به من و بچه ها خوش گذشت:

البته يك كلاس كه با هماهنگي قبلي خودشان ، خودشان را تعطيل كرده بودند . بنابراين من توي دفتر مدرسه ماندم.اما دو كلاس ديگر كلي تدارك جشن پايان سالشان را ديده بودند و من هم در شادي آنها شريك شدم . بچه ها روي تخته اين شعر سهراب را نوشته بودند:

"...بوي هجرت مي آيد

صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد

بالش من پر آواز پر چلچله هاست و...."

خيلي خوش گذشت .با بچه ها كلي عكس انداختيم ، كيك و تنقلات خورديم ،حرف زديم و تخمه خورديم. اولش مي خواستم درسهاي گذشته را دوره كنم اما بچه ها كلي از من خواهش كردند كه بي خيال شوم و اين آخرين جلسه را دور هم خوش باشيم .واقعا حس خوبي بود من هم شدم هم سن و سال آنها و به دوران دبيرستان برگشته بودم .يكي از  كلاسها، ميز و نيمكتها را كنار گذاشته بودند و كل بساط خوراكيهايشان را روي زمين پهن كردند و دور هم روي زمين نشستند.من هم كه بدم نمي آمد ،درست شدم مثل خودشان.پس از آن هم همگي رفتيم حياط مدرسه و با هم گفتيم و خنديديم و عكس انداختيم . البته هی معاونان و مدير از پنجره ما را نگاه می کردند و چشم غره مي رفتند و خود خوري مي كردند و  ما هم هی به روي  مبارك نمي آورديم !؟

اتفاق جالبي هم امروز در مدرسه افتاد:

ما همكاري داريم كه معلم تاريخ است و با همين كلاسها كه گفتم تدريس دارد( البته من اندكي به ايشان آلرژي دارم چون هر از گاهي با لحن خاص خود بنده را به طور غير مستقيم مورد انتقاد قرار ميدهد و هميشه به نحوي آينه دق من است).جالب اينجاست كه ايشان به جاي تدريس تاريخ در كلاس ، ديني و قرآن و اخلاق بسيار اسلامي را درس مي دهند و بچه ها براي گرفتن نمره تاريخ بايد سوره و حديث حفظ كنند . و موضوعاتي هم كه براي تحقيق بچه ها مشخص مي كنند  هم در همين زمينه هاست. حالا تصور كنيد كه اين خانم سوگلي مدير مي باشد و جزو معلمان نمونه است.

امروز ديدم كه اين خانم با چشم اشك آلود و عصبانيت زياد سريع از جلوي من رد شد و چند دقيقه بعد بچه ها به دنبال او ....

بعد سر كلاس بچه ها برايم علتش را توضيح دادند:

قضيه از اين قرار بود كه صبح اول صبح ايشان طبق معمول به منبر مي روند و كلي اعمال بچه ها را زير سوال مي برند و هي بهشت و جهنم و نكير و منكر را به رخ بچه ها ميكشند ، حتي به گفته بچه ها بعضيها را مستقيم مورد خطاب قرار مي دهند و شخصيتشان راجلوي ساير همكلاسيها زير سوال ميبرند كه:" فلاني مثلا تو اخلاق فاسدي داري چون من به شخصه تو را با دوست پسرت ديدم و فلاني تو توي آن دنيا بابت زلفهايي كه بيرون مي اندازي بايد جواب پس دهي و... "

بالاخره پس ازگذشت نيم ساعت يكي از بچه ها طاقتش طاق مي شود و به او مي گويد خانم اشكال ندارد آخرش اين است كه ما همه به جهنم مي رويم و شما به بهشت !

كه بعد از اين جمله ايشان عصباني  مي شوندوبا چشم گريان كلاس را ترك مي كنند و ديگر به كلاس نمي روند  !

خوب نتيجه اخلاقي را به عهده خود شما ميگذارم ، البته اگر نتيجه اي داشته باشد!!!!!

بدرود

 

آغاز سخن

 

به نام خداوند جان و خرد

در آغاز كلام به همه عزيزاني كه از اين وبگاه گذر مي كنند درود خود را نثار ميكنم. اميد آن دارم در خاطرتان بمانم و اين آغازي باشد براي عبور هميشگي شما از اين كوچه!

و اما من كي ام؟

يك دلداده وطن كه قصد ترك دلدار دارد ! چرا؟؟ بماند .......!

"بايد امشب بروم  ،

بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم

و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي وا‍‍ژه كه همواره مرا مي خواند..."

و اما چكيده اي از وضعيت پرونده مهاجرت ما:

تصميم به مهاجرت: خرداد 88

نوع مهاجرت:فدرال

ارسال مدارك به سيدني:20 اسفند 88

دريافت فايل نامبر اول:فروردين89

...

اما قصد من از ايجاد اين وبلاگ اول اينكه با ساير همسفرانم آشنا شوم تا بتوانيم در ديار غربت يكديگر را ياري رسانيم و ديگر اينكه دفتر خاطرات من باشد تا بودن را حس كنم.

اكنون ملالي نيست ......

بدرود