گردهمایی مهاجران در بهمن ماه

درود بر همه دوستان

میدونم خیلی وقته به این جا سر نزدم  ، اصلا دیگه قصد نوشتن نداشتم ، انگیزه مو از دست داده بودم .....اما این روزها جانی تازه گرفتم. به خاطر سیل مدیکال های دوستان و دوباره اومدم سلامی بدم و بگم قراره با بچه های مهاجر دوستان قدیمی دور هم جمع بشیم.

البته هنوز مدیکال ما نیومده اما خیلی نزدیکه حسش می کنم. دوستان عزیز ما هم  قصد داریم مثل خیلی از دوستان گلمون  در گردهمایی روز ۱۱ بهمن شرکت کنیم . کسانی که دوست دارن شرکت کنن به وبلاگ کانادا بلاگ سر بزنند تا اطلاعات دقیق تر رو بخونن.

دوستون دارم

شروع اینپروسس

درود بر همگی

اومدم بگم یک خط به پرونده ما اضافه شد.....باز هم باید منتظر بود...

تعطیلات من عملاً شروع شد و نمیدونم تا کی بتونم آپ کنم...سال خوبی داشته باشید.

Your application was reviewed and we started processing on February 27, 2012.

دوستتان دارم

2012

درود بر همگی

امیدوارم سال آینده میلادی جشن سال نو را به اتفاق دوستان در کانادا برگزار کنیم.

 

دوستان منتظر بیایید با هم برای یکدیگر آرزوهای خوب

 

بکنیم.

دوستتان دارم

یلدایی زیبا

درود بر همه دوستان

در آغاز جشن بزرگ یلدا را شادباش می گویم و برای همه بهترین و زیباترین آرزوهای دنیا را دارم

و سپس خبر تغییر حالت پرونده مان را به حالت اینپروسس اعلام می کنم.یک گام دیگر به جلو...خدایا سپاسگزارم.

پی نوشت:امروز سه شنبه ۶/۱۰/۹۰ این جمله به آخر وضعیت پرونده مون اضافه شد:

Your application and supporting documents were received by the Warsaw office. They are pending review.

We transferred your application to the Warsaw office on April 28, 2010. The Warsaw office may contact you.
We transferred your application to the Warsaw office on December 20, 2011. The Warsaw office may contact you.

پس ما هم رفتیم ورشو....ولی اینا یه خورده گیج می زنن...دو جمله آخرو داشته باشید!

دوستتان دارم

درودی دیگر

 

درود بر دوستان خوبم

می دانم خیلی تاخیر داشتم...از همه خوانندگان وبلاگم پوزش می طلبم .اما دلایلی برای خودم داشتم  که بزرگترین آن هم این بود که می خواستم از هیاهوی دنیای مجازی به دور باشم. مدتی بود که به خاطر سوئ تفاهم های ایجاد شده در این دنیای مجازی که به گونه ای دنیای واقعی است (چون اکثر دوستان را از نزدیک زیارت کرده ام ) حال و حوصله نوشتن نداشتم ٰ مبادا خاطر نازک عزیزی آزرده گردد.

از همه دوستان عزیزم که در این مدت با  تماس های تلفنی ُپیامک ٰ ایمیل و کامنت و فیس بوک  جویای حالم بودند ٰ سپاسگزارم.همه تان را دوست دارم حتی عزیزانی که .... بگذریم با شروع سال تحصیلی جدید سر من هم خیلی شلوغ شده و شدیداً درگیر درس و مدرسه ام.

اما خبر های تازه:

من به طور موقت از کرج به طور معجزه آسایی- بعد از چندین سال رفت و آمد – به تهران منتقل شدم و محل کارم هم بسیار نزدیک خانه است.

هومن و مرجان عزیز الان در کانادا هستند و بسیار راضی اند.

وضعیت پرونده یکی از دوستان 38 رشته ای که جولای 2010 فایل نامبر گرفته به تازگی از پندینگ به اینپراسس تغییر کرده.

فعلاً به دلیل مشغله فراوان کلاس های زبانم را تعطیل کرده ام و شدیداً وجدان درد گرفته ام.

راستی از دوستان 38 رشته ای خواهش مندم اگر تغییری در پرونده شان اعمال شد ما را هم بی خبر نگذارند ٰ به امید خبرهای خوب برای همه منتظران

دوستتان دارم

 

 

 

شمالی بوی بارون داره کوزه ات...

 

درود بر همه دوستان گل قدیمی و جدید

مثل این که پست قبلی من باعث شد دل نازنین برخی از دوستان شمالی آزرده گردد. این بود که خدمت رسیدم که بگویم بنده مخلص هر چه شمالی یکرنگ و با صفا هستم و خیلی از دوستان عزیز من که دنیا برایم ارزش دارند ، شمالی اند و منظور من از پست قبل نامردمانی بود که وجدان را قی کرده اند که شمالی و جنوبی هم ندارد . من همیشه به داشتن دوستان باارزشی ، که در محیط وب پیدا کرده ام ، به خود می بالم که شمار زیادی از آنان شمالی اند ... 

ادامه نوشته

چالدره جایی که چاله ای برای پولهای شما کنده شده

به خاطر دخترم نانی...

چند روز پیش از  هوای گرم و آلوده به تنگ آمده بودیم ، تصمیم گرفتیم برویم شمال و بعد  از گشتی در اینترنت ، مکانی را در جاده دو هزار به نام چالدره یافتیم عکسهای آن جا را هم دیدیم ،خیلی زیبا بود.خلاصه بار و بندیلمان را بستیم و عزم سفر کردیم. چالدره بخشی از جنگلهای 2000 است که در حاشیه دو رودخانه ، در 18 کیلومتری تنکابن واقع شده است.

   

 

 

خیلی وقت بود میخواستم اتراق کردن در جنگل و دور از هیاهوی زندگی شهری را تجربه کنم و به نظرم آمد که چالدره همان جایی است که به دنبالش بودم ، این بود که با توجه به قیمت بسیار بالای کلبه ها باز هم با خودم گفتم به تجربه اش می ارزد ، جهت اطلاعتان بگویم که قیمت هر کلبه توسکا  (یک فضا داخل کلبه با سرویس بهداشتی ) برای سه نفر برای یک شب ۲۵۰۰۰۰ تومان و هر کلبه افرا (همان کلبه با یک اتاق خواب و ظرفشویی)۳۲۰۰۰۰ تومان است.گفته می شود  امکانات این کلبه ها  و این مجموعه در حد هتلهای ۵ ستاره است!!!

این پولی که شما می پردازی شامل سه وعده غذا و همچنین مینی بار موجود در یخچال(۳ دلستر یک آبمیوه ،۲ آب معدنی،۱چیپس،۳رامتین و۳نسکافه و ۱ بسته تیبگ و قند است )کیفیت غذاها ی ناهار و شام هم خوب نبود (از متوسط به پایین)

منوی غذاها  تا جایی که من یادم می آید ، شامل:

زرشک پلو با مرغ ، کباب ترش ، باقالا قاتق ، میرزا قاسمی،جوجه کباب،شینسل مرغ

و صبحانه بوفه بسیار اندک:یک نوع نان فقط لواش،پنیر و گوجه و خیار،آب پرتقال بسته ای،شیر ،چای، نسکافه،تخم مرغ، کره مربا عسل همه بسته بندی.

نه خبری از میوه هست نه شیرینی و نه چیز دیگر،تازه برنج غذاها هم از برنجهای پاکستانی بود نه برنج شمال!

نوشدنیها از قبیل گرم و سرد همه در لیوانهای یکبار مصرف سرو می شوند!

طبیعت این مکان فوق العاده زیبا است و بوی خوب جنگل ، صدای پرنده ها ، و رنگ سبز است که  به شما آرامش می دهد.اما چون این مکان بسیار نزدیک جاده است ، هر از گاهی صدای ماشینهایی را که عبور می کنند ، می شنوی.

من قبلا در جاهایی خوانده بودم صاحب این مکان بدون قطع حتی یک درخت این مکان را ساخته است ، ولی مشاهدات من چیز دیگری می گفت و به شخصه درختان زیادی را دیدم که قطع شده بود یا از ریشه در آمده بود! همه کلبه ها هم که جنسشان از چوب بود و این چوب هم حتما باید از جایی تامین شده باشد!

  داخل کلبه ها بسیار زیبا بود ولی امکانات آن در حد هتل ۵ ستاره نیست ، مثلاٌ سشوار ، تلوزیون ، کاناپه و ...در اتاقها موجود نیست ، همچنین تخت ها ، پرده ها و سایر وسایل داخل اتاق در حد هتلهای ۵ ستاره نیست اما بد هم نیست.

 از همه اینها که بگذریم ، ما لحظات خوشی را در آن جا سپری کردیم ، دوچرخه سواری ، پیاده روی در جنگل ، گوش دادن به صدای طبیعت ، خیس شدن در زیر باران آن هم در مردادماه و...اما با همه این ها من اگر کلاهم هم در آن جا بیفتد هرگز به آن جا بر نخواهم گشت:

روزی که می خواستیم اتاقمان را تحویل دهیم و تصویه حساب کنیم ،  پذیرش به ما گفت که شما یکی از حوله های ما را خراب کرده اید و من مجبورم خسارت آن را از شما بگیرم که می شود ۱۵۰۰۰ تومان و ما در کمال تعجب و ناباوری از برخورد گستاخانه او ، گفتیم می خواهیم ببینیم چه بر سر حوله مورد نظر آمده لطفاٌ نشانمان دهید.همسرم گفت مثل اینکه شما همیشه با مهمانانتان همین برخورد را می کنید و این جا یک رسم است چون با مسافران قبلی ( که خانواده بسیار محترمی بودند و قبل از ما آ ن جا را ترک کردند ) نیز همین برخورد را کردید و  خانم مسوول پذیرش گفت خوب این خانواده بسیار مشکل داشتند و به اموال ما خسارت زده اند یکی از ملافه ها و کاورها را خراب کردند!ما هم مجبور شدیم خسارت بگیریم.لابد برای مهمان بعدی در مورد ما هم همین را خواهد گفت.

خلاصه بعد از کمی معطلی حوله مورد نظر را آوردند که حوله ای بسیار کثیف با لکه های بسیار ناجور که مشخص بود چندین بار شسته شده و پاک نشده به ما نشان دادند، ما هم با کمال ناباوری گفتیم که این حوله متعلق به ما نیست چرا باید خسارت کاری را که نکرده ایم بدهیم ولی خانم نظافت چی با کمال وقاحت رو در روی ما گفت نه چرا انکار می کنید این حوله از اطاق شما آورده شده!

همسرم از رسپشن خواست که با مدیر آن جا صحبت کند ولی او گفت ایشان در حال حاضر حضور ندارند ..خلاصه بعد از کلی اعصاب خوردی و جر و بحث ( درست مثل مهمانهای قبلی) پول زور را پرداختیم و گفتیم دیگر هرگز به این جا نخواهیم آمد و به هیچ بنی بشری هم توصیه نمی کنیم به این جا بیاید .

واقعاٌ متاسف شدم برای رسپشنی که می دانست ما حقیقت را می گوییم ولی مدام می گفت من مامورم و معذور و از ترس اینکه این مبلغ از حقوق او کم شود ، بی طرف شده بود.متاسفم برای کارگر نظافتچی ای که برای اینکه خسارتی که خودش باعثش شده ولی به خاطر اینکه این مبلغ از حقوقش کم نشود این گونه وقیحانه دروغ می گوید ، متاسف شدم برای مدیری که برای اینکه بیشترین سود را از هتلش ببرد قوانین بسیار سخت برای کارمندان و کارگرانش می گزارد تا اگر کوچکترین اشتباهی از آن ها سر زد مورد توبیخ قرار بگیرند و متاسفم برای خودمان که پول کارمندی را که با زحمت فراوان به دست آورده بودیم ، بی مهابا ریختیم در چاله چالدره!تصور کنید این ها قرار است با توریست خارجی که به این مکان بیاید  چه کنند؟...واقعاٌ ارزش پول چقدر است؟به قیمت لگدکوب کردن شرافت انسانی؟!چه بر سر ما آمده ؟

خدایا این کشور را از دروغ در امان دار!

جالب این جا بود که نانی با آن همه معصومیتش با خانم رسپشن صحبت می کرد و می خواست به گونه ای به او بفهماند که این خانم نظافتچی دروغ می گوید ، ولی نمی دانست چگونه بگوید آخر ما سعی کرده بودیم  مفهوم کلمه دروغ را  برایش بیان نکنیم ، حال چه کند با این همه واقعیتهای تلخی که در جامعه ما مشاهده می کند؟! الان هم مدام به من اصرار می کند که مامان برویم از دستشان شکایت کنیم و از من قول گرفت که راجع به این مساله در وبلاگم بنویسم.

در کل از رفتن به آن جا پشیمان شدیم ، هم باید پول فراوان بدهی هم به شعور و شخصیتت توهین شود ، اصلاً ارزشش را ندارد، من هنوز پی گیر این قضیه خواهم بود و وظیفه خود می دانستم که دیگران را هم مطلع کنم تا این بازی ناجوانمردانه و کثیف با آنها نشود .

دوستتان دارم

سفرنامه یونان-قسمت سوم-آتن تا نافپلیو


درود به همه دوستان خوبم

در آغاز باید به خاطر این همه تاخیر در نوشتن از همه شما پوزش بخواهم ،که البته برخی از شما کمابیش در مورد مشغولیاتی که در این مورد داشتم ، آگاهید.

قصد دارم ابتدا یک قسمت سفرنامه را بنویسم و سپس ادامه صحبتها را داشته باشم:

روز چهارم :در این روز برنامه ممان کمی متفاوت بود چرا که ابتدا قصد داشتیم مابقی بناهای تاریخی و همچنین موزه بزرگ آتن را ببینیم و سپس با هتل تصویه حساب کنیم و به سمت شهر زیبای نافپلیو حرکت کنیم.به خاط همین صبح زود بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه ای خوشمزه و مفصل کوله پشتی بر دوش راهی ایستگاه مترو شدیم و ابتدا از معبد زئوس دیدن کردیم که نمی دانم چرا با دیدن آن به یاد هگمتانه همدان افتادم . این معبد بسیار نزدیک یکی از ایستگاههای مترو است که می شود پیاده راحت به آن جا رسید.پس از معبد زئوس با پای پیاده راهی کتابخانه ای در همان نزدیکی شدیم که ساختمان آن هم از بناهای تاریخی یونان است . کلاً بافت تاریخی آتن که شامل همه بناهای تاریخی می شود بسیار به هم نزدیکند و چه زیبا از این بافت محافظت می شود، درست مثل کشور خودمان!

بالاخره در انتها به دیدن موزه بزرگ رفتیم که بلیط آن هم نفری 10 یورو بود . در قسمت ورودی موزه بروشورهایی به زبانهای مختلف (فارسی نبود) وجود داشت که توضیحات مربوط به قسمتهای مختلف موزه در آن نوشته شده بود ولی خبری از راهنمایی که برای بقیه توضیح دهند نبود اما ما تورلیدرهای زیادی را دیدیم که برای گروهشان به زبانهای خودشان توضیح میدادند  ولی خوب ما که با تور نرفته بودیم . این را بگویم در این یک هفته ای که ما در یونان بودیم هیچ فارسی زبان یا ایرانی را مشاهده نکردیم.

نکته ای که برای ما جای تأمل داشت این بود که در این موزه اجازه عکسبرداری به بازدید کنندگان داده نمیشد و نگهبانان زیادی قدم به قدم از اشیائ موزه محافظت می کردند و اجازه دست زدن به بازدیدکنددگان (حتی ستونها) را نمی دادند. یک چیز دیگری که هم در آکروپولیس و هم در موزه مشاهده کردم این بود که گروههای مختلف دانش آموزی و دانشجویی به همراه معلمان و اساتیدشان از این بناها بازدید می کردند و جالب این بود که دانش آموزان یونانی از گروه سنی قبل از دبستان تا بالاتر درس تاریخشان را در این مکانها می آموختند درست مثل کشور خودمان!چقدر واقعاً بچه های ما در مورد تاریخ کشورشان آگاهی دارند!

طبقه اول موزه با شیشه فرش شده بود که شما می توانستی در زیر پایت قسمتهایی که از زیر خاک در آمده بود را ببینی بدون اینکه آسیبی ببینند.چقدر اشیا و مجسمه های این موزه شبیه چیزهایی که ما در ایران (مخصوصاً تخت جمشید ) داریم ، بود اصلاً احساس انس عجیبی با این فرهنگ داشتم. در جایی مجسمه سواره بزرگی قرار داده شده بود که عیناً مشابه مجسمه سربازان هخامنشی بود با همان لباس و همان ظاهر و نوشته زیر آن این بود:

  maybe a persian soldier

بر خلاف چیزهایی که در مورد فرهنگ یونان باستان در موزه های مخلف ایران می خوانیم و می بینیم ، با اینکه موارد زیادی مشابه چیزهایی که در ایران می بینیم در این موزه وجود داشت اما اشاره ای به ایران نشده بود مگر به بدی مثلاً در فیلمی که در موزه نشان داده می شد اشاره به جنگ ایران و تخریب آنان داشت!

بعد از سفر به اعماق تاریخ در این موزه زیبا به سمت نزدیکترین ایستگاه مترو رفتیم ولی در راه مقداری سوغاتی و یادگاری خریدیم که چقدر هم گران بود و اصلاً هم قابل قیاس با صنایع دستی ما نبود.

به هتل بازگشتیم و کوله بارمان را بستیم و به همراه همسفرانمان راهی خیابان پلاکا برای صرف نهار شدیم و غذاهای خوشمزه یونانی را تست کردیم.معروفترین غذاهای یونان موساکا،پاستی چیو ، دلمه و انواع سالادهای چرب و چیلی آغشته به روغن زیتون یونانی است.

 موساکا

اسپاگتی با گوشت خروس

                    

پاستی چیو                                   خوراک میگوی گریل شده

سالاد دوکوس

سالاد گریل

بعد از نهار رهسپار شهر زیبای نافپلیو شدیم.حدود 3 ساعت طول کشید تا به نافپلیو رسیدیم و چه زیبا بود جاده آتن تا نافپلیو!یک طرف آبی دریاها یکطرف سبزی زمین و رنگ رنگ گلها...هوای دل انگیز بهاری هم که زیباییها را د چندان کرده بود.چقدر موسیقی ایرانی در پیچ و خم راه به ما می چسبید و احساس غربت را با خودش می برد.بین راه مزرعه های بی شماری را دیدیم از زیتون و انگور و روستائیانی که بر روی زمینها کار می کردند و قدم به قدم لب جاده بطریهای شر..اب خانگی و روغن زیتون و عسل هایی که برای فروش گذاشته بودند ، می دیدی.

هتلی را که رزرو کرده بودیم یک هتل 5 ستاره بسیار لوکس در ساحل دنجی در منطقه کندیا واقع شده بود که 14 کیلومتری نافپلیو بود که بسیار زیبا بود.بعد از تحویل گرفتن اتاق برای استراحت به اتاق رفتیم و زمانی که وارد آن شدیم تازه تفاوت هتلهای 5 ستاره ایران را با آنجا فهمیدیم، خیلی بزرگ بود و خیلی لوکس.خدمات داخل هتل هم عالی بود همچنین برخورد کارکنان.بگذارید یک چیز با مزه بگویم، این مدتی که در یونان بودم همیشه به علی می گفتم چقدر این جا همه من را دوست دارند و به من لبخند می زنند ، این را هیچ وقت نفهمیده بودم که این قدر دوست داشتنی ام!!!!!علی هم می گفت بیچاره این ها از قیافه تو خنده شان می گیرد بیخودی وهم ورت ندارد!می بینید چقدر حسود و بد جنس است!ولی این را جدی می گویم مردم یونان عجیب آرامشی دارند و خیلی خوشحالند و اصلاً درگیر زندگی لوکس و تجملاتی نیستند و آنقدر آهسته و شمرده شمرده با هم صحبت می کنند ، آهسته رانندگی می کنند که آدم به این فکر می افتد که این ها هیچ وقت عجله و استرس ندارند.اصلاً باورم نمی شد وقتی درگیریهای خیابانی و اعتراضات و خشم مردم یونان را به خاطر مسائل اقتصادی در تلوزیون می دیدم.

این را بگویم که در این 3 روزی که در نافپلیو بودیم گذر زمان را حس نمی کردیم  و حسابی ریلکس کردیم،ساحل آرام ، آبی دریا ، غذاها و سالادهای خوشمزه یونانی، لبخندهای بی شمار مردم و...دل کندن از همه این ها بسی دشوار است.

در مورد نافپلیو بیشتر خواهم گفت.

ادامه دارد...

دوستتان دارم

سفرنامه یونان – قسمت دوم: جزایر سه گانه

 

درود بر دوستان گل

روز سوم:از شب قبل تور کروز را از طریق پذیرش هتل رزرو کردیم،بازدید از سه جزیره (ایدرا ، پوروس و اجینا ) نفری 99 یورو با ناهار.

قرار بود اتوبوس تور در میدان نزدیک هتل ساعت 7:30 به دنبالمان بیاید و چون صبحانه هتل تازه این ساعت سرو می شد ما در مورد آن از کارمند پذیرش سوال کردیم و آنها صبحانه ما را به همراه نوشیدنی راس ساعت 6:30 در رستوران آماده کرده بودند.بعد از خوردن صبحانه راهی محل قرار شدیم ودیدیم یک عده توریست ( که همگی پیر بودند و سفید پوست!) در آن جا منتظر بودند و کلی هم با ما خوش و بش کردند و بالاخره به همراه هم سوار اتوبوس شدیم و راهی بندر پیروس برای سوار شدن به کشتی شدیم.

مسوولین تور با نظم بسیار مسافران را سازماندهی کردند و در بدو ورود هر مسافر به کشتی ، یک آقا و یک خانم با لباس سنتی یونان با مسافران عکس می انداختند و اتفاقاً عکس ما خیلی خوشگل شد.هزینه هر عکس 10 یورو بود.

این کشتی در سه طبقه بود که دو طبقه به صورت کابین و سر پوشیده و طبقه بالا رو باز (البته سایبان داشت ) دو رستوران و بار و فروشگاه جواهرات و لباس هم داشت، از هر ملیتی و با هر رنگ پوستی در این جا می دیدی و تازه پی بردم که ما ایرانی ها نژاد بسیار زیبایی هستیم..این جامعه کوچک اینترنشنال را خیلی دوست داشتم ( به یاد کانادا افتادم ) ولی چیزی که برایم جالب بود این بود که اکثر مسافران پیر بودند و تعداد جوانها بسیار کم! راهنمای تور در طول مسیر با زبانهای مختلف اطلاعات لازم و برنامه تور را از بلندگو اعلام می کرد و در طبقه اول در طول این مدت برنامه رقص و پایکوبی برگزار می شد . یکی از خدمه کشتی که لباس با مزه ای پوشیده بود با دیدن ما از ما سوال کرد :ایرانی ؟ و ما که تایید کردیم شروع کرد به خواندن آهنگ سوسن خانوم ...!خیلی با مزه بود.

از دریای یونان بگویم که بسیار زیبا است و آبی آبی ، هرچه تماشایش کنی سیر نمی شوی و واقعاً دلت را می رباید..بیشتر طول سفر دریایی یکروزه مان را بر روی عرشه بودم و همین باعث شد که حسابی برنزه شوم.

اولین جزیره ای که رسیدیم جزیره ایدرا(هیدرا) بود،جزیره ای که بسیار زیبا بود و هیچ وسیله موتوری در آن کار نمی کرد و مردم جزیره از چهارپایان برای رفت و آمد استفاده می کردند ، روی هم رفته جزیره کوچک و با بافت مذهبی بود(من دو کلیسا و کلی کشیش در این جزیره دیدم ) ، هوا پر بود از عطر شکوفه ها و گلهای بهاری و بوی خوب دریا ، آسمان و دریا عجیب آبی بود و آرامش در فضا موج می زد.

 

در همان بدو ورود گربه های جزیره به استقبالمان آمدند و چقدر تنبل و لوس و تن پرور بودند و همش برای خودشان در گوشه ای لم می دادند..خانه ها و مهمانخانه های این جزیره بسیار زیبا بودند و رنگهای شاد و چشم نوازی داشتند .به نظر من ایدرا جان می دهد برای استراحت و ریلکس به دور از هیاهو. ما حدود یک ساعت در ایدرا توقف داشتیم ، در این فاصله ما فقط راه رفتیم و عکس گرفتیم و لذت بردیم ، بعضی شنا کردند ، بعضی سوار چهارپا دور جزیره را گشتند ، بعضی خرید کردند و برخی هم غذا و نوشیدنی خوردند.

 

سر ساعت به اسکله برای سوار شدن به کشتی برگشتیم و دیگر وقت نهار شده بود. غذا عبارت بود از چند تکه گوشت و سبزیجات کنارش و یک ظرف سالاد و دسر ( که همسفران ما فقط سبزیجاتش را خوردند..) نوشیدنی هم که باید پول می دادی..ما که در کروز دبی غذای مفصلش را خورده بودیم با دیدن نهار این جا حسابی خورد توی ذوقمان..اما خوشمزه بود و به نظر من واقعاً ارزش دیدن این جزایر بسیار بیشتر از این حرفهاست.بعد از نهار هم دوباره برنامه رقص بود البته از نوع یونانی با لباسهای سنتی که در جای خودش دیدنی بود.

پس از مدتی به جزیره دوم یعنی پوروس رسیدیم ، حدود 45 دقیقه در این جزیره ماندیم و فقط گشتی زدیم  و عکس گرفتیم،چیزی که در این جزیره به چشم می خورد غذاهای دریایی متنوعش بود که مردم حسابی از خورن آن لذت می بردند.  چون نهار خورده بودیم حسابی بی حال و خسته شده بودیم و به محض برگشت به کشتی من به طبقه پایین رفتم و چرتی زدم که حسابی سرحال شدم.

 

سومین جزیره که بسیار زیبا بود ، اجینا (اگینا) نام داشت ، به محض ورود به این جزیره به همراه همسفرانمان 4 دوچرخه کرایه کردیم که برای یک ساعت نفری 5 یورو بود و دور جزیره گشت زدیم . من از اجینا هم خیلی خوشم آمد ، ویلاهای بسیار زیبایی در این جزیره بود و ساحلش هم برای شنا حرف نداشت .سوغاتی این جزیره هم پسته بود که البته من فکر می کنم مال خودمان در دنیا بهترین باشد و تستش نکردم.پیر مرد فروشنده ای که دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زد بعد از دانستن ملیتمان رفت توی فاز سیاست و کلی در مورد خاورمیانه و ...صحبت کرد ، با خودم گفتم ما هم عجب به خاطر رییس جمهور عزیز معروف شده ایم و بر سر زبانها افتاده ایم ، خدا را شکر!

بعد از گشت و گذار و خرید سوغاتی از اجینا سوار کشتی شدیم و فقط از آبی دریا استفاده کردیم. ساعت 7:30 بعد از ظهر به بندر پیروس آتن رسیدیم و اتوبوس در همان جا منتظمان بود و ما را به هتل رساند. برنامه ریزی های این تور بسیار درست و منظم بود و همه چیز سر ساعت انجام شد .

پس از رسیدن به هتل و بعد از کمی استراحت برای گشتی در شهر آتن که اتفاقا یکشنبه هم بود ، با ماشین خودمان بیرون زدیم .عجب این مردمان خوشند !خوش به حالشان...برای فردا که قرار بود به شهر نافپلیو برویم خیلی هیجان زده بودم. خود یونانی ها می گویند یکی از زیباترین شهرهای یونان است.

گمان نمی کنم آبی دریای یونان را  هرگزفراموش کنم و تا پایان عمرم در صندوقچه ذهنم آن را نگه خواهم داشت . به جرأت می گویم این همه زیبایی را تاکنون یک جا ندیده بودم .من عاشق یونان و آبی هایش شده ام.

یونان جزایر زیادی دارد که این سه جزیره ای که من رفتم بسیار کوچکند در مقایسه با جزایر بزرگی چون میکونوس ، سنتورینی و بالاخره کرت.اگر دوباره به یونان بروم این بار به این جزایر با کروز خواهم رفت ...خدا قسمت آرزومندانش کند....

ادامه دارد..

دوستتان دارم

 

 

برنامه گردهمایی روز جمعه

فقط دوستانی می توانند این مطلب را بخوانند که رمز برای آنها ارسال شده باشد.

اگر شما جزو کسانی هستید که قصد شرکت در این برنامه را داشته اید و هنوز رمز را دریافت نکرده اید در قسمت نظرات پیغام خود را بگذارید.

پی نوشت: روز زن و روز مادر را به همه دوستان خوبم شادباش می گویم و روزی سرشار از کادو را برای همگی آرزومندم!

ادامه نوشته

یک فرا خوان خانومانه توپ

 

درود بر همه دوستان خوبم به ویژه خانم ها

اگر خاطرتان باشد چندی پیش به دعوت دوست عزیزمان جلیله در یکی از کافی شاپ های تهران جمع شدیم و چقدر خوش گذشت و همه اتفاق نظر داشتیم که باز هم از این گونه گردهمایی ها داشته باشیم مخصوصاً اگر مدیکال دوستان بیاید و اتفاقاً این اواخر سه مدیکال (البته از نوع کبکی ) داشتیم :

صحرای عزیز(وبلاگ پازل مونترال ) ، مریم عزیز ( وبلاگ خاطرات مهاجرت برای پسرمان ) و مرجان عزیز ( از دوستان گروه مهاجران ) .

 و چقدر زیباست که به همین بهانه دور هم جمع شویم و باری دیگر انرژی های مثبت یکدیگر را دریافت کنیم و کمی هم غیبت... البته این را بگویم که این دعوت از طرف هیچکس نیست و صرفاً من فقط یک پیشنهاد می دهم که اگر استقبال شد برنامه را هماهنگ خواهم کرد. پس زودتر در قسمت نظرات ،  من را از پیشنهادهای خود آگاه کنید.

اما به دلیل نظرخواهی های اولیه از بعضی دوستان تاریخ احتمالی این گردهمایی در خرداد ماه (ترجیحاً یک روز 5 شنبه یا جمعه خواهد بود..)

پی نوشت: برنامه قطعی شد . روز جمعه ششم خرداد

با توجه به پیشنهادهای داده شده و دلایل بسیار دیگر ، هماهنگی لازم برای برنامه گردهمایی در تاریخ گفته شده انجام می شود و قطعی است،لطفا دوستان عزیز( از جمله فیروزه ، سارا ،ونوس ) همه تلاشتان را برای شرکت در این جلسه بکنید ، من دوست دارم همگی حضور داشته باشید.

لطفا همه کسانی که می توانند حضور پیدا کنند به من اعلام کنند تا برای رزرو،زودتر اقدام کنم.

دعوتنامه فقط برای دوستانی که قصد شرکت دارند ، ارسال خواهد شد.

برخی دوستان به من اطلاع دادند که نمی توانند کامنت بگذارند.من ایمیلم را می گذارم تا از این طریق هم به من خبر دهید.

manacalgary@yahoo.com

منتظر نظراتتان هستم.

دوستتان دارم

سفر نامه یونان-قسمت اول

 

روز اول سفر

استانبول

پرواز ما در حقیقت مستقیم به آتن نبود و بایستی ابتدا به استانبول (فرودگاه آتاتورک ) می رفتیم و بعد از 5 ساعت توقف در استانبول ، به سوی آتن می رفتیم.پروازمان با ترکیش ایر بود و حدود 5/3 ساعت طول کشید. در کل از کیفیت سرویس دهی و برخورد مهمانداران و خود هواپیما و کادر پرواز راضی بودیم.حدود 4 ساعت در استانبول وقت داشتیم که ترجیح دادیم از مراکز خرید دیدن کنیم، پس به نزدیکترین مرکز خرید اوت لت در خارج از فرودگاه یعنی ایرپورت سنتر رفتیم:

این مرکز خرید در مجاورت یک دانشگاه است که برای رفتن به آن از مترو استفاده کردیم که برای هر نفر 1.5 لیره بلیطش بود و بعد ایستگاه ینینگ بوسنا پیاده شدیم و حدود 10 دقیقه تا خود مرکز خرید پیاده راه رفتیم.این مجموعه در 3 طبقه ساخته شده که رستورانهای مختلفی از جمله مکدونالد ، کی اف سی ، پیتزا هات و... در آن قرار دارند. در کل ما از خریدمان از این مجموعه بسیار راضی بودیم چون کیفیت لباسها بسیار بالاست و چند برند معروف در این مرکز شعبه دارند و بقیه اجناس هم بدون استثنا ترکی هستند که انصافاً کیفیت خوبی دارند و همچنین یک فروشگاه لباس بچه گانه بزرگ هم در طبقه همکف قرار دارد که خیلی خوشگل بودند و ما هم برای نانی چند دست لباس خریدیم.از لی وایز و ماوی هم شلوار جینهای خوبی خریدیم. نهار را هم همانجا خوردیم. فروشنده های ترکی به آن صورت انگلیسی نمی دانند و ما هم که ترکی نمی دانستیم پس با زبان ایما و اشاره منظورمان را می فهماندیم..خیلی فان بود!

بعد از خرید با مترو به فرودگاه برگشتیم تا راهی آتن شویم.

روز اول درآتن

بعد از 5/1 ساعت پرواز به آتن رسیدیم.شهر آتن از بالا بسیار زیبا و سر سبز بود و از همه قشنگتر جزایر متعدد آن از بالا بسیار دیدنی بودند و جالب اینجا بود که در این شهر معروف نه آسمان خراشی دیده می شد و نه از برجهای بلند خبری بود و آسمانش هم آبی آبی بود.

در فرودگاه دوستانمان که یک روز قبل به آتن رسیده بودند ، ( قبلاً توضیح دادم که ما به خاطر مشکلی کوچک در ویزایمان پروازمان را از دست دادیم ) با ماشین اجاره ایمان به دنبالمان آمدند( یک هیوندای خوشگل نقره ای )و عجب حس خوبی بود که در یک کشور بیگانه کسی را داشته باشی که به استقبالت بیاید!

وای خدای من ! من چقدر این شهر را دوست دارم و از همان نگاه اول عاشقش شدم..

بعد از کمی استراحت در هتل ، گشتی در شهر زدیم و چون خسته بودیم به هتل بازگشتیم و بعد از خوردن شام خوابیدیم.

روز دوم در آتن:

بعد از خوردن صبحانه مفصل هتل (من دیگر حسابی از خجالت شکمم در آمدم و این 8 روز را را بی خیال رژیم شدم ، البته با اجازه دکترم! ) با مترو راهی آکروپولیس (معروفترین بنای تاریخی یونان ) شدیم.چقدر هوای این شهر تمیز است!آنقدر دود خورده ام که هوای پاک از خاطرم رفته.از گیشه ای که جلوی ورودی آکروپولیس بود بلیطی به قیمت 12 یورو برای هر نفر خریدیم که با آن می توانستیم به مدت یک هفته از 5 بنای تاریخی دیدن کنیم ( به غیر از موزه بزرگ که قیمت آن به تنهایی 10 یورو بود )

 

آمفی تئاتر یونان                 نمایی از آکروپولیس

ادامه مطلب را از دست ندهید...

 

ادامه نوشته

تقدیم به همه معلم ها

 

روزت مبارک

مقدمه سفر به یونان

حال که بازگشته ام ، کوله باری از خاطرات زیبای سرزمین خدایان و آبی دریای مدیترانه و اژه وعطر نارنج و صدای موزیک و بوی تند الکل و عطر خوش غذاهای یونانی و آرامش بندر نافپولیو و سکوت جزیره ایدرا را به همراه دارم. انگار خوابی بود که هرگز بیدار شدنش را دوست نمی دارم.هوای سواحلش آدم را مست و غرق شادی می نمود و لبخند مردمان صمیمیش انسان را به زندگی امیدوارتر می کرد.آرامشی را که ساحل کندیا به من ارزانی می داشت ، گذر زمان را از یادم برد و روی بهتری را از زندگی به من نشان داد. کاش می شد دوباره تکرار شود...

آنقدر زیبایی دیده ام که برایتان یک دنیا گفتنی دارم و واقعاً نمی دانم چگونه بنویسمشان. امیدوارم که حافظه من و حوصله شما یاری کند ...

در آغاز از چگونگی تدارک سفر ، نکات کلیدی مثل رزرو بلیط ، هتل ، ماشین و...برایتان می نویسم ( ما سفرمان را خودمان مدیریت کردیم و با تور نرفتیم و تجربیات بسیار مفید و ارزنده ای هم به دست آوردیم که دوست دارم با شما در میان بگذارم)

اول از همه هر چه زودتر برای مسافرتتان برنامه ریزی کنید ، هم بلیط و هم هتل برایتان بهتر و به صرفه تر خواهد بود.

گرفتن ویزای شنگن از سفارت یونان: این سفارت در خیابان اسفندیار است و شما باید یکسری مدارک( پاسپورت، اصل و ترجمه با مهر دادگستری شناسنامه ،گواهی سابقه کار ، گردش حساب ، بیمه بین المللی ، دعوتنامه یا پرینت رزرواسیون هتل و پرواز ) را تهیه کنید و به همراه فرمهای پر شده حضوری به سفارت مراجعه کنید. ما که اصلاً از عملکرد این سفارت راضی نیستیم ، بسیار بی نظمند و البته هموطنان گلمان هم به این بی نظمی بیشتر دامن می زنند!!! صف بسیار طولانی و درهم و برهم و هر یکی دو ساعت یک بار کارمند سفارت بیرون می آمد و تعدادی پاسپورت را می گرفت و عده ای را به داخل می برد.دقیقاً ما از ساعت 7 صبح تا 5/1 بعد از ظهر بیخودی آنجا معطل شدیم.بعد به ما یک رسید مدارک با تاریخ دریافت ویزایمان را دادند که فکر می کنم حد معمول انتظار آن بین 9-14 روز باشد.مشکل بزرگتری که برای ما به وجود آمد این بود که در ویزای علی یکی از تاریخها به اشتباه تایپ شده بود و همین اشتباه باعث شد که ما پروازمان را از دست بدهیم و از فرودگاه برگردیم و جریمه هم بپردازیم و یک شب هتلمان را هم از دست بدهیم.همان روز که از فرودگاه برگشتیم مستقیم به سفارت رفتیم و برایشان توضیح دادیم و کارمند خاطی را هم پیدا کردیم و ایشان کلی عذرخواهی کرد و همینطور بقیه سفارتیها و ویزایمان را همان روز درست کردند ولی اینها که برای ما پول نشد که نشد و واقعاً از دستشان عصبی شدیم ، همینطور از دست خودمان برای اینکه دقت نکرده بودیم.

نتیجه:همیشه هر چیزی را که برایتان مبهم بود بپرسید و بیخیال از آن نگذرید و همیشه همه چیز را چک کنید وهرگز به عملکرد دیگران اعتماد نکنید حتی اگر اروپایی باشد!

 رزرو بلیط: اگر کردیت کارت داشته باشید ، به راحتی می توانید پروازهای ارزان را جستجو کنید و رزرو نمایید که خوشبختانه فری کنسلیشن هم هستند یعنی اگر برنامه هایتان تغییر کرد بدون جریمه می توانید بلیطتان را کنسل کنید. پرواز ما ترکیش ایر بود از فرودگاه امام به فرودگاه آتاتورک 5/3 ساعت پرواز ، 5 ساعت بعد هم پرواز آتن بود که مدتش 5/1 ساعت. ما از چند ساعتی که در استانبول بودیم نهایت استفاده را کردیم و راهی مراکز خرید شدیم...

رزرو هتل: ما برای رزرو هتل از سایت booking.com استفاده کردیم که از عملکرد آن هم بسیار راضی هستیم.( برای رزرو حتما باید کردیت کارت داشته باشید!) برخی هتلها تخفیفهای بسیار خوبی داشتند و نکته بسیار مفیدی که در این سایت و سایتهای مشابه هست ، کامنتهای مسافران قبلی که به هتل مربوطه رفته اند ، بسیار مفید و راهگشاست و باید جدی گرفته شود.

اجاره و رزرو ماشین : برای این یکی هم شما نیاز به کردیت کارت دارید.و فقط کافیست به یکی از سایتهای مربوط ( ما از سایت bookingcar.com استفاده کردیم که ماشینمان را از autounion تحویل گرفتیم که در نزدیکی فرودگاه آتن بود)

حرف آخر: اگر می خواهید در دنیا و آخرت سعادتمند باشید کردیت کارت تهیه کنید باشد که از رستگاران شوید!

این تازه مقدمه بود هان....

دوستتان دارم

خجسته باد این بهار..

 

 

هر روزتان نوروز               نوروزتان پیروز

 

دوستتان دارم

فراخوان جمع آوری امضائ برای اعتراض به کم کاری سفارت کانادا در دمشق

 

سلام عزیزان امروز به درخواست دوست خوبم نرگس (مسافر ونکوور ) همه دوستان معترض را به سایت کنپارس راهنمایی می کنم :

قضیه از این قرار است که دکتر مختاری ( وکیل مهاجرت ) اقدام به نوشتن نامه ای به سفارت کانادا جهت اعتراض به عملکرد دفتر دمشق نموده اند و از همه کسانی که در این آفیس پرونده دارند دعوت کرده اند تا نامه مزبور را امضا کنند.

من هم به نوبه خودم از همه دوستان خواهش می کنم حتما بروند و امضا کنند.شاید صدایمان شنیده شود........

دوستتان دارم

قسمت آخر سفرنامه دبی.....

 

روز چهارم : رفتن به ساحل زیبای ممزر و تماشای آبهای نیلگون خلیج فارس از زاویه ای دیگرو بعد ازآن تور سافاری که به نظر من یکی از تورهاییست که نباید آن را از دست داد.ابتدا یک لند کروز سفید رنگ ساعت 5/3 به دنبال ما در هتل آمد و بعد هم راهی صحرا شدیم .در یک ایستگاه همه ماشینهای سافاری نگه داشتند و باد لاستیکهایشان را کم کردند و بعد هم چشمتان روز بد نبیند با این ماشینها روی تپه های ماسه ای چه جنگولک بازی ای در می آوردند و چقدر من جیغ زدم و هی نانی می گفت "مامان ترس نداره چرا جیغ می زنی؟!"پس از همه این بالا و پایین پریدنها هم به کمپ صحرا رفتیم و در آنجا شتر سواری کردیم و با چای و قلیان از ما پذیرایی کردند و بعد از آن من نزد خانم عربی که در یکی از خیمه ها نشسته بود رفتم و بر بازوی خود نقش حنا انداختم که خیلی هم خوشگل شد.بعد هم که بــــــله رقص عربی و چشمهای از کاسه در آمده مردان ایرانی!!!البته یک نوع رقص مصری جالبی هم اجرا شد و نام رقاصش کریم بود که کلی چراغ به دامنش وصل کرده بود و هی چرخ می زد ، خیلی فان بود ! برای اینکه کمتر مورد لطف آقایان واقع شده بود و دچار کمبود محبت شده بود ما کلی تشویقش کردیم.بعد از اجرای رقص برنامه پذیرایی و شام بود که با نظم خاصی انجام شد و این هم مثل کروز شام سلف سرویس و مفصلی بود.دوباره در راه بازگشت راننده ها با ماشینهایشان جنگولک بازی در آوردند.بعد از بازگشت به هتل خیلی خسته بودیم ولی من چون می خواستم خرید کنم به لامسی پلازا رفتیم تا من لباس مجلسی و جین بخرم اما علی آقا در یکی از حراجهای آنجا از کت و شلوار مارکی خوشش آمد و خریدش و دیگر پولی همراهمان نبود که من لباس بخرم ، پس به ناچار به هتل برگشتیم.

روز پنجم: بار و بندیلمان را بستیم و به همراه ترانسفرمان راهی فرودگاه دی ( ترمینال 1) شدیم و بعد از انجام یکسری تشریفات و تحویل بار راهی فری شاپ یا همان دیوتی فری فرودگاه شدیم و آنجا عطر و ادوکلن وشکلات و آرایشی خریدیم که هم کیفیت و هم قیمتشان عالی بود و خانم فروشنده به من یک کیف آرایش هم هدیه داد  که من کلی ذوق کردم.

اما در آخر باید حرف دلم را بگویم :به کجا رسیده ایم؟بر روی تمام بروشورها و نقشه هایی که به ما می دادند به جای نام زیبای خلیج پارس نام ننگینی نوشته شده بود....حیف از آن همه پولی که توسط هموطنانمان در این کشور عربی خرج می شود... !

دوستتان دارم

سفرنامه دبی - قسمت دوم

 

روز سوم: پس از صرف صبحانه و جمع و جور کردن وسایلمان به بازار الغریر که در نزدیکی هتلمان بود رفتیم و کمی خرید کردیم.فروشگاه بزرگی به نام مکس در این بازار بود که حراج خوبی هم داشت و اجناسش هم کیفیت خوبی داشتند.(مکس در بیشتر مالهای دبی شعبه دارد) بعد به هتل بازگشتیم و یک هامر خیلی خوشگل زردرنگ آمد هتل دنبالمان و راهی پارک آبی وایلد وادی شدیم.

شاهدماجرایی در هتل بودم که برایم تعجب آور بود:

 همزمان با ما یک خانواده3 نفره دیگر هم  در این تور ثبت نام کردند ولی فقط دو نفرشان ـیعنی آقا و پسرشان- ومادر خانواده (بیچاره) در هتل ماند فقط به خاطر.....و اتفاقاً من  در پارک آبی شاهد این بودم که چقدر هم به این آقا خوش گذشت!من که نمی توانستم این مسأله را هضم کنم ،خوب اعتقادات این خانواده بسیار قابل احترام است ،ولی اگر اعتقادی هست باید برای دو طرف باشد و اگر آمده اند که خانوادگی خوش بگذرانند پس باید همیشه با هم باشند نه این که بعضی جاها تکروی کنند ! این آقا می توانستند تفریح دیگری را انتخاب کنند که همه با هم باشند.......!

در مورد پارک وایلد وادی باید بگویم:

1.    قیمت بالایی دارد ،نفری200 درهم حتی بچه ها!

2.    برای کمد هم مبلغی حدود 10000 تومان دادیم.

3.    دمپایی موجود نیست (مثل هتلهای دبی)حتما با خود ببرید .

4.    اجازه بردن هیچ خوراکی نداریم.

5.    چندین رستوران و کافی شاپ در این مجموعه وجود دارد.

6.    می توانید دوربین عکاسی و فیلم برداری با خود ببرید و استفاده کنید.

7.    هر گونه لباسی اعم از با حجاب و بی حجاب ،روسری ،بیکینی، شلوار و... می شود پوشید و از این نظر محدودیتی ندارد .فقط جنس آن مهم است که باید از جنس مایو باشد.

8.    سشوار در محل تعویض لباس و دوشها وجود ندارد!

سرتاسر این پارک پر بود از سرسره های مختلف روباز ، روبسته،تاریک ،روشن و... و بلندترین و سریعترین سرسره آبی هم در این مجموعه به سرعت 80 کیلومتر در ساعت است.علی این سرسره را رفت ولی من دیگر خسته شده بودم  و نرفتم،ولی کاش همان اول رفته بودم ! علی می گفت خیلی هیجان انگیز است .راستی نکته بسیار جالب این بود که استفاده از دوربین ممنوع نبود و ما با دوربین خودمان کلی عکس انداختیم ،البته یکسری عکاس هم در پایین هر سرسره بودند که از همه عکس می انداختند و یک دستبند کاغذی به دستت می زدند که با بردن آن می توانستی عکسهایت را بخری.

من چون قبلاً به پارک آبی مشهد رفته بودم به اندازه علی و نانی ، این مجموعه برایم جذابیت نداشت و خیلی زود خسته شدم ولی آن دو همچنان شاداب و پر انرژی ! به زور راضیشان کردم تا آنجا را ترک کنیم.در مجموعه موجهای آبی مشهد وسایلی بود که د ر این جا نبود (چاله فضایی و...) که به نظرم خیلی جالبتر بودند.

پس از آن به امارات مال رفتیم ونهار را مکدونالد خوردیم و از  پیست اسکی داخل امارات مال دیدن کردیم و مقداری هم برای نانی خانم خرید کردیم. کلاً به نظر من امارات مال گرانترین مال دبی است و زیاد به درد ما نخورد چون بیشتر مارکهای معتبر در این جا شعبه دارند ،ولی بعضی هم حراجهای خوبی داشتند ،مخصوصاً لباس بچه ها! یک فروشگاه بزرگ اسباب بازی به نام toy store هم در امارات مال بود که نانی کلی بازی کرد و یک مونوپولی اصل هم خرید. بعد از گشت در امارات مال ، با مترو که نفری 15 درهم بلیطش بود، به هتل بازگشتیم .هیچ پله ای را در مترو بالا پایین نرفتیم چون همه پله ها و رمپها برقی بودند!(یاد ایستگاه نواب و حقانی خودمان افتادم!)

وقتی به هتل بازگشتیم خیلی خسته بودیم و استراحت کردیم.

 قسمت سوم در پست بعدی.....

دوستتان دارم

دو فراخوان وبلاگی...

امروز دو تا خبر دارم برای همه:

اول اینکه دوستان عزیزمان خورشید و شب عزیز همت کرده اند و تصمیم دارند کار بسیار ارزنده ای برای ما دوستان منتظر در وطن انجام دهند.آن هم برگزاری میز گرد اینترنتی با دوستان مقیم در کانادا است ، که به تفکیک استان انجام خواهد شد و همه ما منتظران می توانیم سوالات خود را مطرح کنیم و این دوستان با هماهنگی خورشید شب مهاجر پاسخ خواهند داد.در همین جا از خورشید و شب عزیز و همه دوستانی که در این زمینه یاریمان خواهند داد ، سپاس ویژه دارم.

توضیح دقیق آن را می توانید در این لینک  بخوانید...

دوم :دوست  خوبمان مهدیس عزیز از همه دوستان یک قرار وبلاگی خاص را ترتیب دیده که بسیار کار نیکی هم است.البته فقط خانمانه هم نیست و آقایان هم می توانند شرکت کنند..

جهت هماهنگی به وبلاگ مهدیس مراجعه کنید و کامنت بگذارید.

اما در پست بعدی ادامه سفرنامه دبی را خواهم نوشت.....

دوستتان دارم

 

سفرنامه دبی - قسمت اول

 

درود برهمه دوستان گلم

از همه دوستان خوبم که همیشه احوال پرس ما هستید ، سپاسگزارم.باید بگویم ما هر سه خوبیم و شاد و پر انرژی تازه از سفر بازگشته ایم.

همیشه وقتی به سفر به کشورهای همسایه فکر می کردم ، دور دبی را خط می گرفتم ( بنا بر تعصبات و عرق ملی...که البته خیلی هم به جا بوده بعد برایتان خواهم گفت...) اما با خودم عهد کردم قبل از مهاجرت به کانادا چند کشور آسیایی را ببینم از جمله امارات و بالاخره با خودم کنار آمدم و تصمیم به مسافرت به دبی گرفتم!(البته علی همچنان مخالف،ولی خوب زوراصرارهای من مثل اینکه بیشتر بود؟!)

خوب می دانم که خیلی از شما حداقل یک بار دبی را دیده اید ، اما من می خواهم تجربیات و دیدگاههای خودم را در این جا بنویسم ، شاید به درد خیلی ها هم بخورد:

ما با تور رفتیم و پروازمان هم ماهان بود.البته همه تورها ی دبی 3 شب و 4 روزه اند اما ما یک شب هم اضافه کردیم،که البته برای گشت و گذار و خرید کمتر از یک هفته بی فایده است.اول از همه اگر اهل نوشیــــــدنی هستید فقط از فری شاپ فرودگاه می توانید تهیه کنید(مسافران ایرانی در این زمینه سنگ تمام گذاشتند!)البته قیمت عطرو ادوکلن و شکلات هم عالی بود.در هنگام ورود به دبی از شما اسکن چشم به عمل می آید که این قانون کشور امارات است.بعد هم ترانسفر هتل با پلاکاردی در دست به استقبال شما خواهد آمد...

روز اول:تور کشتی (کروز) همراه با موزیک زنده و دی جی و خواننده ،شام هم سلف سرویس و بسیار عالی بود ( انواع کباب ، سوپ ، دسر ، سالاد ، پیش غذا ، ماکارونی ، میوه ونوشیدنی)البته نظم مردم عزیزمان مثل همیشه هنگام صرف شام بیداد می کرد!؟

آن شبی که ما در کشتی بودیم سروش عزیز خواننده خوب و موقر کشورمان هنر نمایی کرد که واقعاً سنگ تمام گذاشت.چقدر از اجرای آهنگ "یه دنیا یه دنیا عاشقم من" لذت بردم.در فاصله 5/3 ساعتی که در کشتی بودیم ، مدام کشتی در طول خور (آبراهه ای که دو قسمت بر دبی و دیره را از هم جدا می کند) دور می زد.و نور چراغهای آسمانخراشها در آب منظره زیبایی ایجاد کرده بود .پس از بازگشت از تور کشتی حسابی خسته و کوفته بودیم و به هتل بازگشتیم و استراحت کردیم.

روز دوم:تور شهر، بازدید از شهر دبی و برخی از دیدنیها از جمله مدینه الجمیرا ، ورودی کاخ شیخ محمد،بازار ابن بطوطه ،جبل علی و بازار اوت لت فکتوری که متعلق به یک ایرانی بود، ساحل خلیج فارس ، هتل آتلانتیس ، جزایر پالم ، اتوبان شیخ زاید ، دبی مال و تماشای رقص فواره ها و همچنین آکواریوم بزرگ دبی مال ، برج خلیفه و در انتها صرف شام در رستوران ایرانی صوفی.

صبح این روزپس از صرف صبحانه که به صورت بوفه بود، به استخر هتل که در پشت بام بود رفتیم و سه نفری یک شنا و آب بازی جانانه کردیم و بعد هم به سیتی سنتر و فروشگاه بزرگ کارفور رفتیم و مقداری خرید کردیم و برای ناهار به هتل برگشتیم.بعد از نهار هم برای تور شهر آماده شدیم.

در مورد مدینه الجمیرا باید بگویم این بازار معروف به ونیز دبی است ولی خیلی شبیه به یزد خودمان است مخصوصا به خاطر بادگیرهایش،و جالب اینجاست که در این بازار ظرفهای کاملا کپی برداری شده سرامیکی مثل ظروف سرامیکی میبد با برچسب دبی و امارات فروخته می شود!

اما ابن بطوطه بازار بسیار زیبایی است که بر اساس سفرهای ابن بطوطه جهانگرد عرب ساخته شده و دارای 5 دروازه اصلی است که هرکدام نمایانگر یکی از تمدنهای کهن و کشورهایی است که این جهانگرد از آنها گذر کرده :چین ، ایران، هند ، مصر و تونس.از ایران بیشتر شهر اصفهان و معماری آن به نمایش گذاشته شده است.یک استار باکسی هم خوردیم در این بازار...

تا ورودی کاخ شیخ محمد رفتیم و آنجا پر بود از طاووس که مثلاً شده یکی از جاذبه های توریستی دبی!همراه ما یک اتوبوس از توریستهای روسی رسید که همه مسافران پیاده شدند و عکس گرفتند و وقتی ما از راننده خواستیم که پیاده شویم ، گفت توریستهای ایرانی دیگر اجازه ندارند پیاده شوند چون قبلاً خیلی از ایرانیها باعث آزار این طاووسها شده اند و پرهای حیوانات را کنده اند و به آنها سنگ پرت کرده اند، راست و دروغش را نمی دانم ولی باز متأسف شدم!

بهترین قسمت تور شهر به نظر من ، تماشای رقص فواره ها در مقابل دبی مال است که به همراه پخش یک موزیک شما شاهد رقص زیبای آب و آتش و دود خواهید بود و واقعاً تحسین برانگیز است.ما چون در ژانویه آنجا بودیم ، همه جا مملو از اروپایی هایی بود که برای تعطیلاتشان به دبی آمده بودند.چقدر همه چیز در این شهر منظم است و همه جا تمیز است، سیستم حمل و نقل شهری ، بازارها ، سرویسهای بهداشتی ، امنیت ، آرامش و... واقعاً برای خودمان متأسف شدم!حس می کردم این همه توریست که در اینجایند ، الان بایستی در ایران باشند و الان باید بازار کشور ما رونق می داشت.....

پس از بازگشت به هتل با وجود خستگی زیاد و اصرار من به گرین هوس یکی از فروشگاههای قیمت مناسب رفتیم و من مقداری خرید کردم ، البته همه اجناس چینی بودند.قسمت بامزه این داستان این بود که علی و نانی حسابی خسته شده بودند اما من همچنان قبراق و پر انرژی به خرید مشغول بودم ، نانی که در یکی از چرخهای خرید نشسته بود و پدرش او را به این طرف و آن طرف می برد ، اما علی نمی دانست از خستگی چه کند ، یک صحنه دیدم علی به دیوار چسبیده و التماس من می کرد که تو را خدا بس است من خوابم می آید ، واقعاً خنده دار بود.بالاخره ساعت 5/12 به هتل بازگشتیم.....

ادامه دارد......

دوستتان دارم

 

یلدا و  water waves land park

 

در آغاز...

دوستان خوبم با یک روز تاخیر یلدا این شب ایرانی را تبریک می گویم و برای همه شادی و سلامتی آرزو می کنم.

کاش می شد که فردای یلدا را هم مثل خیلی از شب زنده داریهای دیگر(؟؟؟؟؟) تعطیل می کردند یا حداقل 2 ساعت دیرتر از بقیه مواقع می رفتیم سر کار!کاش....

و اما این مدتی که نبودم کجا بودم؟

حقیقتش را بخواهید با آلودگی هوا بسیار مشکل داشتم و در ماه گذشته 2 بار به شمال و یک بار هم به مشهد رفتم!فکرش را بکنید نانی چه کیفی کرده!؟

اما از همه این ها که بگذریم مسافرت بهترین و مهیج ترین تفریح من است و دلم می خواهد همه جای ایران،نه بیشتر،دنیا ،نه بیشتر،نه منظومه شمسی ، نه کهکشان راه شیری ،نه ......راستی آخرش کجاست؟؟؟؟را ببینم.اشتهای خیلی کمی دارم نه؟

خلاصه که بعد از سه سفر شاداب شدم و دوباره انگیزه و انرژی لازم برای جدال با مشکلات را به دست آورده ام.

اما بهترین قسمت سفر مشهدم چه بود؟می توانید حدس بزنید؟.......

نه  بابا! من به هیچ جایی مشرف نشدم!بهترین قسمت سرزمین موجهای آبی یا به قول آنها (water waves land) بود.حالا چرا آنها ؟نمی دانم .به هر حال استاد زبانم گفت این اصطلاح نادرست است.( مسوولیتش با خودش است!) خلاصه جای همه دوستان خالی ( البته فقط خانمها ، آقایان بفرمایند تایم مردانه تشریف بیاورند!)

 

به ما که خیلی خوش گذشت کلی جیغ زدیم ، در چاله فضایی دور زدیم و افتادیم توی آب ، سر خوردیم باز جیغ زدیم افتادیم توی آب ......روی رودخانه شناور شدیم اما این دفعه جیغ نزدیم !؟حالا فکرش را بکنید از صبح تا ساعت 7 شب که آنجا بودیم چند دفعه همه این کارها را انجام دادیم ......فقط این را بگویم که شب که سرم را روی بالش گذاشتم حس می کردم دارم روی سرسره سر می خورم و روی موجهای دریا بالا و پایین می روم.

دل علی بسوزد هنوز نرفته و من کلی به او سوزی دادم. نانی را هم اصلاً نبردم ( اگر نانی را می بردم مامان نانی نمی توانست در امر خطیر انجام بازیهای مختلف موفق شود!)...خلاصه به همه شما پیشنهاد می کنم آنجا را از دست ندهید ،جهت اطلاع:

ساعات استفاده از مجموعه:9 صبح تا 7 بعد از ظهر(با خرید یک بلیط می توانید از صبح تا شب آنجا باشید.)

روزهای زوج بانوان و روزهای فرد و جمعه آقایان ( تبعیض را می بینید؟ )

امکانات:رستوران ، کافی شاپ ، انواع بازیها ، دو استخر برای بزرگترها ( یکی مواج ) یکی هم برای بچه ها ، نمازخانه ، سونای خشک و بخار ، حمام ترکی ، اتاق ماساژ و ...

بهای بلیط : برای بزرگترها 20000 و بچه ها نیم بها ( شما می توانید همان بلیط را از باجه های روزنامه فروشی واقع در قاسم آباد مشهد نزدیک به همین مجموعه با تخفیف ویژه خریداری کنید 16500 )

علاوه بر این مجموعه ، من رفتن به شاندیز و خوردن شیشلیک را به همه پیشنهاد می کنم. ما معمولا به" رستوران ارم" می رویم البته" پدیده" هم بد نیست.قیمتها هم که در مشهد عالی است.

خوب فعلا دیگر حرفی نیست. تا بعد.....

این همان پست شادی بود که به اعظم عزیزم قول داده بودمحالا شاد بود یا نه؟! 

دوستتان دارم

 

من با.......مشکل دارم!

 

            

 

سلام به دوستان دیده و ندیده ام.امروز خیلی دلم پر است و می خواهم غر بزنم ،پس خواندن ادامه مطلب به این دوستان توصیه نمی شود :

۱-بیماران قلبی

2-کسانی که دچار افسردگی هستند

3-کودکان و افراد زیر 18 سال

4-دوستان منتظر در مراحل پندینگ،مدیکال،اینپروسس و...

 

ادامه نوشته

مجلس زنانه است....

 

خوب میدانم که همه دوستانی که نبودند کنجکاو شده اند در مورد گردهمایی خانمها بدانند مخصوصاً آقایان محترمی که اصلاً دعوت هم نشده بودند!

راستش را بخواهید ایده از جلیله عزیز بود و ایشان همه ما را به یک کافی شاپ زیبا و دنج دعوت کرد، به خاطر مدیکال نیامده شان و همچنین به افتخار دوست خوبمان نرگس که هفته گذشته از جنوب کشور به تهران آمده بود .اما ادامه:

قسمت مهیج داستان این بود که اکثریت تصویری از دیگری  فقط از روی نوشته های یکدیگر در ذهن ساخته بودیم( به غیر از چند نفری که قبلاً هم را دیده بودیم) و وقتی هر کدام وارد می شدند می خواستیم حدس بزنیم که کدام یک است؟البته برخی حدسها کاملاً درست از آب در می آمد ، مثلاً محبوبه( درست مثل نوشته هایش شاداب و شیطان!)ولی برخی حدسها هم اشتباه بود مثلاً مصی (نوشته هاش خیلی از خودش شیطانتر است) یا بانوی شیراز !قرار گرفتن در جمع دوستان وبلاگ نویسی که از دیر باز با نوشته هایشان مأنوس شده بودیم و کاملا با تفکرشان آشنا بودیم ، بسیار لذت بخش و مهیج بود دوستانی مثل تانی عزیز و مهربان ،نیوشای سرشار از انرژی ،هستی آرام و مهربان، مری عزیز و موقر ، مهدیس شاد و شنگول، صحرا های خونگرم و مهربان ( دو تا صحرا بودند) ، سانازعزیز،شیوا ، شبنم ومهتای عزیز...

و از همه مهمتر میزبان عزیزمان جلیله گل که واقعاً سنگ تمام گذاشت و همه ما را شرمنده خودش کرد ، کار بسیار قشنگی کرد و روزی بسیار خاطره انگیز برای همه ساخت.از طرف همه بچه ها باید بگویم:

جلیله جان سپاسگزاریم و همه از ته دل، برایت آرزوی خبرهای خوب وپس از آن اتفاقات خوب،  در روزهای پیش رو را داریم.

جای همه دوستان دیگر داخل ( اعظم عزیز، ساراها ، آزاده ، اشرف ، مژده ، طلا ،آندیا ، سیمین ، مرجان، ستاره و... ) و خارج( شایا ،مریم ، میترا ، باران ،رودابه ،مهربانو ، آواها، بنفشه ، نلی ، لاله ، خورشید ، شانتمیس ،سان شاین ، عاطفه و... ) را خالی کردیم ، که امیدوارم در آینده نزدیک زیارتشان کنیم.

کلی در مورد وضعیت پرونده ها ،انجام مراحل بعدی،کلاسهای زبان ، ادامه تحصیل ،رژیم لاغری،مد ،معایب بزرگ آقایان ،دستور تهیه ماسک هلو (جدی نگیرید این چندتای آخر شوخی بود!) و خلاصه هر چیزی که به مهاجر و مهاجرت مربوط میشود ،صحبت شد.

بابت کیفیت عکس عذر می خواهم چون با موبایل گرفته شده:

 

اما نصفه نیمه قول گرفتیم از این به بعد هر کس نامه مدیکال را دریافت کرد ،بچه ها را مهمان کند که البته این شامل قشر کم درآمد(از جمله معلمان شریف، مخصوصاً دبیران زمین شناسی ) نمی شود!

در مورد مهمترین دستاورد این گردهمایی ، بهترین چیزی که می شود گفت جمع همه کسانی که طرزتفکری نزدیک به هم دارند و شاید اندکی متفاوت به محیط خود می نگرند و چقدر هم با هم مأنوسند و هم را می فهمند،بسیار دل انگیز بود، و چقدر انرژی مثبت دریافت کردیم.امید آن که بیشتر یکدیگر را ببینیم و در آینده ای نه چندان دور در سرزمینی نو به یکدیگر یاری رسانیم ..... 

امیدوارم به همه مخصوصا نرگس عزیزم خوش گذشته باشد.همگی بسیار لطف داشتید .از همه دوستان حاضر در جلسه که عکس گرفتند خواهش می کنم عکسها را به ایمیل من manacalgary@gmail.com  ارسال کنند تا من هم بتوانم برای سایرین بفرستم.

دوستتان دارم

 

شرح جلسه پنجم

 

باری دیگر ساعاتی را در کنار دوستان خوبمان یعنی مهاجران  آینده کانادا سپری کردیم.و این به گمانم پنجمین گردهمایی اعضای گروه بود.مثل همیشه جو جلسه بسیار صمیمی بود و دوستان تجربیاتشان را در اختیار بقیه گذاشتند و ما هم طبق معمول شنونده و بیننده بودیم چون جوانیم و کم تجربه!بیشتر به خاطر زیارت دوستان خوبمان رفتیم.

اما موارد بسیار سودمندی که حاصل تجربیات آقا مرتضی (پسر آقا محمد از نارمک) طی سفر اخیرشان به کانادا بود به طور خلاصه :

ایشان مطالبشان را به دو بخش یعنی کارهای قبل از ورود به کانادا و پس از ورود دسته بندی کردند و من به طور خلاصه مواردی را که خاطرم هست می نویسم.

1-در مورد پروازها:بعد از فرستادن مدیکال بهتر است بلیط هواپیما را رزرو کنیم چون هرچه زودتر رزرو انجام شود قیمت آن مناسبتر است.همچنین اگر قرار است به زودی برگردید بلیط رفت و برگشت بگیرید به صرفه تر است.در انتخاب پرواز دقت کنید ،اگر روی همسفران حساس هستید بهتر است از پروازهای عربی مثل امارات استفاده نکنید چون همسفرانتان بیشتر پاکستانی و...خواهند بود و از این نظر پروازهای ایران ایر بهتر است.

2-در مورد آزمایش مدیکال: ایشان چند مورد را اشاره کردند از جمله اینکه برخی آزمایشگاهها خودشان مدیکال را به کانادا ارسال می کنند .

3-اگر فرصت چندانی ندارید ریسک نکنید و منتظر پست نشوید و خودتان برای دریافت پاسپورتها به سوریه مراجعه کنید و البته استفاده از تور ارزانتر است.

4-حتی الامکان وسایلی فریت نکنید و لوازم اضافه با خود نبرید فقط به اندازه نیازهای اولیه ببرید.خرید لوازم نو در کانادا به صرفه تر از پست لوازم دست دوم است.

5-وسایلی که حتما ببرید:پتو سبک و بالش،لباس برای یک ماه اول تا کم کم با حراجها آشنا شوید،تبدیل دوشاخه ،ملافه و اگر دوست دارید پرده،دارو و کمی ظرف و ظروف

اما مواردی را که خانم عاملی گوشزد شدند:

1-گرفتن کار داوطلبانه بسیار در پیدا کردن یک شغل خوب در کانادا سودمند است.

2-شماره سین کارتتان را به احدی نگویید چون سوئ استفاده های زیادی از این قضیه شده است.

3-حتی الامکان از افراد با تجربه در نوشتن رزومه کاریتان کمک بگیرید.

4-کارهای فنی بسیار بازار گرمی در کانادا دارند و ایشان دو مورد از پر درآمدترین شغلها را در کانادا راننده کامیون و حمل و نقل شهری نامیدند.

خیلی صحبت شد ولی من فقط این موارد را خاطرم هست.

در این جا باید از علی آقا(کانادا بلاگ) و آقا فرهاد و همسرشان اعظم گل تشکر ویژه داشته باشم که مسئولیت هماهنگی و برگزاری این گردهمایی به عهده ایشان بود.و همچنین از نیوشای خونگرم  و مهربان به خاطر کلوچه های خوشمزه ای که پخته بود نیز تشکر می کنم.

اما در پایان خوب ،بد و زشت این گردهمایی:

شخصیت خوب این جلسه:نرگس عزیز.به خاطر این که مسافت دوری را از جنوب کشور تا تهران طی کرده بود و در جمع ما حاضر شد.

شخصیت(های) بد این جلسه: همه کسانی که قرار بود بیایند و نیامدند(محبوبه،مستانه،جلیله و...)

و اما شخصیت زشت :خودم یعنی مانا که بنا به دلایلی در 2 روز مانده به جلسه به نت سر نزده بودم و کامنتهای دوستان را مشاهده نکردم و این شد که شرمنده خیلی از دوستان شدم (مخصوصاً مریم عزیز و آقا محسن و آقای هاشمیان) امیدوارم به بزرگی خودشان ببخشند.

 دوستتان دارم

امروز روز من است

 

از صبح که بیدار شدم حس خوبی دارم ،چون امروز روز من است.با انرژی تمام در خیابان گام بر می دارم و هوای ملس پاییز گونه هایم را نوازش می کند و می خواهم تمام زندگی را ببلعم ، چون امروز روز من است.

به همه مردم شهر لبخند می زنم و حس می کنم دوستشان دارم چرا که امروز روز من است.در راه برگشت به خانه دسته گلی از رزهای قرمز برای خودم می خرم و با تمام وجود می بویمش چرا که امروز روز من است.

....سال پیش از این ، اولین بار طلوع خورشید را نظاره کردم و چشم به زندگی گشودم و حس بودن را فهمیدم .آری به گمانم متولد شدم و امروز روز من است.

فقط نمی خواهم به این فکر کنم که این چندمین چهارم آبانی است که سپری کردم.....

 

علی عزیزم و نانی گلم به خاطر همه لطف و محبتی که به من دارید ،سپاسگزارم و فقط می توانم بگویم دوستتان دارم

چه حس خوبی است دوست داشته شدن!

دوستتان دارم

دشوارتر از کنکور

 

دیروز امتحانی داشتم بسی دشوار که اگر رد می شدم تصمیم گرفته بودم برای تنبیه خودم هم که شده مدتی ننویسم .یعنی خیلی ضایع می شد اگر نمی توانستم امتحانم را پاس کنم . حالا امتحان چه بود؟

فاینال زبان.....!خواهش میکنم نخندید و تا آخرش بخوانید بعد قضاوت کنید:

این جانب قبلا به موسسه زبان دیگری می رفتم و همیشه در امتحانات فاینال نمره تاپ هم می شدم و بسی خوشحال و خندان هم بودم . فکر می کردم وقتی نمره اول را می گیرم یعنی آخرش هستم و کلی جلوی همسر قیافه می گرفتم!

وقتی به این موسسه برای تعیین سطح آمدم بسیار اعتماد به نفس داشتم و کلی ادعا ، که البته بعد از اعلام نتیجه کلی توی ذوقم خورد و با کمال تعجب فهمیدم که لولی را که قبلا گذرانده بودم باید دوباره بگذرانم ! اولش فکر کردم این ها بی خودی برای خودشان کلاس می گذارند و الکی مثلاً می خواهند بگویند ما مدارک موسسات دیگر را قبول نداریم....

اما بعد فهمیدم نه بابا این گونه هم که من فکر می کردم نیست و من هنوز خیلی چیزها را از لولهایی را که گذراندم ،نمی دانم و نفهمیدم .

بعد از این که سر کلاس هم نشستم تازه متوجه شدم نه تنها تاپ نیستم بلکه خیلی هول کردم وقتی دیدم با اینکه خیلی از بچه ها مثل بلبل صحبت می کنند در امتحان پایانی رد شده بودند!!!!!مثلا یکی از بچه های کلاس دانشجوی رشته تیچینگ است و رد شده بود.

بگذریم ، خلاصه بعد از تمام کردن یک کتاب نوبت امتحان فاینال شد که یک رایتینگ بود که نمره کامل را گرفتم و قسمت استرس زای آن همان اینترویویی است که توسط سوپروایزر آفیس انجام می شد که واقعاً سخت بود....

نتیجه :از کلاس 12 نفره ما 10 نفر افتادند و فقط 2 نفر قبول شدیم که من و یکی دیگر از بچه ها بودیم.این چند روزه به قدری عصبی بودم و استرس داشتم که خواب و خوراک نداشتم .خیلی جالب است خوابهایم را هم به زبان انگلیسی می بینم! باور کنید برای امتحان کنکور اینقدر نگران نبودم!تصمیم گرفته بودم اگر رد شوم دیگر به این موسسه نروم، ولی مثل اینکه خیلی خوش شانس بودم!راستش را بخواهید دوست نداشتم موسسه ام را تغییر دهم ،چون واقعاً کلاسهای پر باری دارد،علی رغم همه استرسهایی که به آدم وارد می شود!

دیروز روز بدی برای خیلی از بچه های کلاس بود ،طفلکی ها چند نفرشان به گریه افتادند .من هم اصلاً باور نمی کردم که بعضی رد شوند ،چون واقعاً عالی بودند.خیلی برایشان ناراحت شدم.

این هم از داستان امتحان کنکور ما.........

راستی از این که از کلمات انگلیسی استفاده کردم،پوزش می خواهم.شما به بزرگواری خود ببخشید ،جو گیر شده ایم!

نتیجه اخلاقی:همه می دانید من یک معلمم ، و دانش آموزان من هم همگی پایه سوم یا پیش دانشگاهی هستند و بیچاره ها امتحان نهایی دارند و بد جوری کارشان گیر ما معلم هاست!وقتی می خواستند به صورت شفاهی درس جواب بدهند همیشه می گفتند :خانم به خدا بلدیم ولی هول شدیم و یادمون رفت و قاطی کردیم.

من هم با نگاه عاقل اندر سفیه می گفتم:عزیزم اگه شما به درس تسلط داشته باشی هیچ وقت هول نمیشی و قاطی نمی کنی!اینا همش بهونه است،برو و بیشتر مطالعه کن!

نبودند ببینند معلم مدعیشان چقدر هول شده بود و سوتی می داد! 

                                                                                 دوستتان دارم

 

باعث شرمساری

 

گاهی وقتها دور بودن از کس یا کسانی که دوستشان داری خود نعمت بزرگی است و آن این که تازه می فهمی چقدر به او نیاز داری و وابسته ای!این حکایت این پست من است:

علی برای دو هفته به ماموریت رفته بود و مسلم است که وقتی او نباشد فشار مضاعفی بر من از جهت اداره خانه ، کارهای مربوط به نانی و بردن و آوردنش به کلاسهای مختلف ، خرید و...وارد می آید و بسیار حساس و زودرنج هم می شوم.

هفته پیش مجبور بودم نانی را هم با خود به کرج ببرم چون چاره دیگری جز این نداشتم.پس ماشین را برداشتم  و در اتوبان رهسپار شدم. همچنان خوشحال و خندان و البته با سرعت 110-120 در لاین سرعت گاز میدادم که یکدفعه احساس کردم هر چه پدال را فشار می دهم ماشین سرعتش در حال کم شدن است و می لرزد و راه نمی رود و از طرفی ماشین پشت سری هم از عقب مدام چراغ می دهد و بوق می زند که برو ولی من نمی دانستم چه باید بکنم!فقط فلاشرها را روشن کردم و سعی کردم خودم را کم کم به سمت راست جاده بکشانم .وای.....نمی دانید چقدر وحشتناک بود و من حسابی ترسیده بودم ؟! خلاصه  خودم را با دنده 1 و 2 در اتوبان به کرج رساندم .بعد زنگ زدم به امداد خودرو و آنها هم یک تعمیرکار فرستادند و بالاخره مشکل حل شد . ( البته معلوم شد مشکل از بنزینهای کثیف خودمان بوده و این ماشینها هم که خیلی خیلی حساسند)

حالا بماند.... قسمت جالب داستان اینجاست :

 آقای مکانیک :ماشینتان تیپ چنده؟

من: نمیدونم.

آقای مکانیک:کی روغنشو عوض کردین؟

من:نمی دونم.

.

.

.

آقای مکانیک:ببخشید خانوم پس شما چی میدونید؟

من:من هیچی نمیدونم ،من فقط بلدم سوارش بشم!

تو را به خدا نخندید ولی واقعا از فنی ماشین سر در نمی آورم ولی این قضیه درس عبرتی شد بیشتر در موردش یاد بگیرم.و آن لحظه یاد پست مستانه عزیز افتادم که ماشینش پنچر شده بود و الان دقیقاً همان حس او را دارم و به قول آقای همکارشان مستأصل شدم!!!!!!

خوب بگذریم کمی از کلاس زبان بگویم :

خودم احساس می کنم بسیار پیشرفت کرده ام ، مخصوصاً در اسپیکینگ و واقعاً از خودم راضی هستم .اما جالب اینجاست که در کلاسمان اکثر بچه ها قصد رفتن دارند و حداقل 4 نفر را می شناسم که برای کانادا اقدام کرده اند.البته یکی از آنها همین دو روز پیش گفت که متاسفانه وکیل محترمشان نمی دانم چه کوتاهی و ندانم کاری کرده و پرونده آنها ریجکت شده و دیگر هم نمی توانند برای فدرال اقدام کنند چون تخصصشان از لیست حذف شده است.بنده خدا بسیار افسرده شده و خودش هم می گوید تاکنون 5/2 میلیون به این وکیل محترم پول داده اند!

در همین جا من از همه دوستانی که می خواهند اقدام به مهاجرت کنند خواهش می کنم خودتان وقت بگذارید و بوکلتها و فرمها را مطالعه کنید و پر کنید و بفرستید .به خدا کار شاقی نیست .فقط کمی وقت می خواهد (البته نه به اندازه رفت و آمد به دفتر وکلا) و اینگونه هم خودتان کامل به پرونده و وضعییتتان تسط دارید و هم پول بی زبان را دو دستی تقدیم برخی وکیل نماها نکردید.

از همه شما دوستان گلم که به من سر می زنید و انرژی مثبت می دهید بسیار سپاسگزارم و برای همه تان آرزوی موفقیت دارم.

دوستتان دارم

 

بالاخره اومدن ایشون (آب زنید راه را  اینکه نگار می رود...)

سلام خوشحالیم هی هی هی!

امروز آخر وقت که می خواستم از سر کار برگردم ،بدون اینکه هیچ ایده ای یاپیش زمینه فکری راجع به دمشق و فایل نامبر و از اینجور حرفا داشته باشم خواستم میلم رو چک کنم،که یکدفعه برق از چشام پرید،یک حس خوشحالی توام با ترس وجودم رو فرا گرفت.آره درسته فایل نامبر جدید از دمشق بود ، وای هول شده بودم نمی دونستم سریع تا ته نامه رو بخونم یا با جزئیات دنبال کنم گاهی به سرم می زد که وب سایتشون رو هم چک کنم و خلاصه که با دلهره فراوان تا ته نامه رو سریع نگاه کردم و خوشبختانه چیزی از Decision made ندیدم آخه خیلی هایی که این اواخر فایل نامبرشون اومده بود سریعاً به این (اسمشو نبر) بر خورد کرده بودند.

خلاصه دردسرتون ندم فقط یک فایل نامبر جدید با یکسری توضیحات اضافی و اینکه پرونده ما بر اساس قوانین کسانی که بعد از ۲۰۰۸ اقدام کرده اند بررسی خواهد شد بود و این که آیا پرونده ما حداقل های مورد نیاز را دارا هست یاخیر؟البته که هست.

باید این رو هم بگم که هنوز توی وب سایتشون وضعیت ما تغییر نکرده بود!

اولین کاری که کردم نامه رو برای ایمیل دیگه خودم و مانای نگران فوروارد کردم بعدش هم سریع کرکره رو کشیدم پایین و سریع راه افتادم به سمت خونه. نه دیگه اشتباه کردی ،اول رفتم یک جعبه شیرینی خریدم بعدش رفتم خونه.

این شیرینی برا چیه دیگه،مناسبتی داره؟ نه همین جوری مگه حتماً بایستی مناسبت داشته باشه؟نکنه فایل نامبر اومده؟ نه بابا دلت خوشه!

خلاصه همون طور که مانا هم قبلاً گفته بود خیلی طاقت نیاوردم و  سریع موضوع رو گفتم (جیغ ،سوت هورا و..... بماند!).

الانم که دارم براتون می نویسم چون می خوام با شما هم توی این خوشحالی شریک بشیم و خیلی هاتون هم از نگرانی در بیائید.

برای همه منتظران آرزوی پایان انتظار رو دارم چون واقعاً سخته...

تا پست بعدی همه شما رو به دادار دادگر دانا می سپارم.

پی نوشت:وضعیت ما در سایت با هر دو فایل نامبر پندینگ نشان داده می شود

  علی

 

به مدرسه خوش آمدید!

 

همیشه آغاز سال تحصیلی و ماه مهر حس خاصی برای من به همراه دارد.در کودکی و نوجوانی که به مدرسه رفتم،در جوانی به دانشگاه و بعد از فارغ التحصیلی هم دوباره به مدرسه رفتم و هنوز هم می روم.....نمی دانم این مدرسه کی دست از سر من برمیدارد یا من کی دست از سرش برمی دارم؟

اولین روز مدرسه نانی به عنوان کلاس اولی:

اما حرف امروز من این نیست،می خواهم از مدرسه رفتن تنها فرزندم و شروع این دوره برای او بگویم:

همه می دانید که همیشه بچه های سال اولی یک روز زودتر از بقیه بچه ها به عنوان جشن شکوفه ها به مدرسه می روند و هدف از آن هم به حداقل رساندن استرس بچه ها،آشنایی با محیط جدید ،همکلاسیها و معلم است و همه بچه ها این روز را در کنار پدر و مادر در مدرسه سر می کنند.ما هم مثل بقیه پدر و مادر ها با نانی به مدرسه رفتیم .البته گفتنی است که نانی اصلاً استرس و ترس نداشت و اصلا بچه وابسته ای نیست و از چند ماه قبل برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کرد ، شاید به خاطر این بود که این بچه طفلکی از وقتی یک ساله بود به مهد کودک رفت و در کنار آن هم کلاسهای متعدد موسیقی ،زبان ،نقاشی و...

 

بگذارید اینگونه بگویم:

صبح نانی با لباسهای فرم نو و تمیز و البته گشاد و گلدانی در دست که تزیینش کرده بودیم ، خوشحال و خندان به همراه ما به مدرسه روانه شد....

این را هم بگویم من چون خودم یک معلمم در انتخاب مدرسه نانی بسیار وسواس به خرج دادم و از سال گذشته تحقیقاتم را آغاز کردم و به همه مدارس دور وبر و نمونه و غیر انتفاعی و دوزبانه و...سرک کشیدم تا بالاخره بعد ازطی همه این مراحل مدرسه مورد نظر را انتخاب کردم.

ادامه ماجرا: خلاصه وارد مدرسه شدیم ولی چشمتان روز بد نبیند،فهمیدیم هفته د.فا.ع م.ق.د.س است و در و دیوار مدرسه پر از عکس جبهه و رزمنده و شهید و... و البته آقایان و جناب رییس جم.هور بود!!!!!!! نانی گلدانش را در قسمت مربوط به کلاسشان گذاشت تا باغبان آن را در باغچه حیاط مدرسه بکارد و هر سه به کلاس نانی رفتیم تا با آنجا آشنا شود و او هم خیلی ذوق کرد و کمی در کلاس نشست و...بعد به محل برگزاری جشن رفتیم که دیدیم عجب شیر تو شیری است  و چقدر نامنظمند . در صفی برای گرفتن عکس یادگاری با فرزندمان ایستادیم ولی نمی دانم چرا صف جلو نمی رفت و مدام تغذیه می شد!!!!!؟؟؟؟؟؟

در آغاز برای بچه ها قرآن و دعای فرج خواندند وبعد هم یکی از این مو سیخ سیخی ها را آورده بودند که برای بچه ها نمایش اجرا کند که واقعا چرند بود و فقط در بلندگو نعره می زد و راه به راه بچه ها را برای اجرای مسابقه به روی سن می برد بچه ها و البته پدر و مادرهای بچه ها هم اصلا به انتخاب او توجهی نداشتند و به اصرار پدر و مادرهای بسیار محترمشان به روی سن هجوم می بردند و هی جایزه برنده می شدند ! به قربان بزرگی خدا بروم که ما ایرانیها از همان اوان کودکی  مادر زادی همه رفتارهای منفی را از بر هستیم!

نانی کلی کلافه شد و ما هم جشن را رها کردیم و او را به کلاسش و همچنین حیاط مدرسه بردیم تا آرام بگیرد. جالب این جاست که معاون مدرسه به ما گفت شما باید در سالن بمانید و نبایستی به کلاس می رفتید!

خوب این هم از این ، بعد از آن می خواستند کتابهای بچه ها و جایزه ای را که برایشان تهیه کردند(البته دولا پنج لا پای ما حساب می شود) را بدهند و بایستی دو باره طی یک صف به بچه ها اعطا شود که البته چون ما در بیرون سالن بودیم نفر اول صف بودیم که یکباره با هجوم جمعیت بچه ها و البته باز هم والدینشان ، مواجه شدیم و بایستی نانی بسته اش را می گرفت و از سالن خارج می شد هرچه منتظر شدیم نانی را نیافتیم .من و علی در چند قدمی او ایستاده بودیم اما فشار و ازدهام یکباره زیاد شد  ، ما نمی توانستیم او را ببینیم و نگویید ما پدر و مادر بی توجهی بودیم.

بعد از کمی جستجو نانی را در حیاط مدرسه یافتیم که بسیار ترسیده و گریه می کرد . دلیلش را پرسیدیم و او گفت از بس مرا هل دادند و فشارم دادند ،داشتم خفه می شدم و من هم دیگر جایزه نگرفتم و دنبال شما گشتم.

دخترم از من پرسید:مامان چرا همه هل میدن مگه بهشون یاد ندادن که تو صف باید سر جای خودشون وایسن ؟آدم باید نوبت خودشو رعایت کنه.

می دانید در پاسخش چه گفتم: عزیزم کار بدیه ولی وقتی همه هل می دن خوب تو هم هل بده و تو صف برو جلو وگرنه اینجوری همیشه  عقب می مونی!

بغض کردم ، از خودم بدم آمد،دلم می خواست فریاد بزنم.

ما تا به حال رفتارهای مثبت ، ارزشهای انسانی،احترام به حقوق دیگران،نظم و... را به فرزندمان آموختیم ، اما  از حالا به بعد ، در جامعه واقعی با واقعیتهای تلخ دیگری مواجه خواهد شد و از این پس مدام در ذهنش با این تناقضات درگیر است و این واقعاً مرا نگران کرده!

روز اول مدرسه مانا به عنوان یک معلم دبیرستان:

اکثریت بچه ها به مدرسه نیامده بودند و آنها هم که آمده بودند ،کتاب نداشتند .در نتیجه هیچ کاری انجام نشد و فقط سر کلاس حرف زدیم.

مدرسه پر بود از پوسترهای دلخراش جنگ و ماکتهایی که با این موضوعات ساخته شده بود.زنگ تفریح هم مارش نظامی در بلندگوی مدرسه پخش شد!

پی نوشت:پیشنهاد می کنم مطلبی را هم که سان شاین عزیز در مورد شروع سال تحصیلی در کانادا و وضعیت مدرسه دختر گلشان ، نوشتند را از اینجا بخوانید.باز دوستان می گویند مقایسه نکنید ،مگر می شود؟

دوستتان دارم

 

فقط هاب مال

 

با سلام

در آغاز از همه دوستان خوبم به خاطر تاخیر در آپ کردن عذر می خواهم.باور کنید این روزها فرصت سر خاراندن هم ندارم....مدتی بود حسابی برای خودم دل..ی دل..ی می کردم

.....اما حالا!

در این پست چند خبر دارم که شاید زیاد هم دست اول نباشد :

1-    وزیر مهاجرت کانادا اعلام کرد از این پس مدت انتظار برای دریافت ویزا برای فدرال از 12 ماه به 17 ماه افزایش می یابد!(هر دم از این باغ بری می رسد)  . البته دستشان درد نکند که تکلیف همه ما را روشن کردند و به نحوی ما را از نگرانی در آوردند ! ولی جای این پرسش از ایشان هست که شما چه تضمینی می دهید که دوباره هوس نکنید و قوانینتان را تغییر ندهید؟البته ما که دستمان از زمین و آسمان کوتاه است!

2-    دوست خوبمان آقا محمد از نارمک  هم بار سفر بستند و رفتند و هم اکنون در جزیره پرنس ادوارد به سر می برند.(برای ایشان و خانواده شان آرزوی موفقیت و پیروزی دارم)

3-    یکی از دوستان خوبمان( آقا علیرضا - رادیو فارسی کانادا) در کانادا اقدام به راه اندازی سایتی به نام هاب مال کرده اند که کار بسیار ارزشمندی است و در حقیقت اولین سایت اینترنتی برای تبلیغ مشاغل ، نیازمندیها ، فروش کالا و...مختص ایرانیان ساکن کاناداست که شما می توانید به صورت رایگان آگهی های خود را در این سایت خیلی ساده منتشر کنید.واقعا جای بسی تقدیر و تشکر دارد .من هم همین جا از همه دوستان بخصوص دوستان مقیم کانادا درخواست می کنم از ایشان و سایت مفیدشان به هر گونه که می توانند ، حمایت کنند و به رونق آن بیفزایند.

هاب مال hub mall

4-    خبر دیگر اینکه من به کلاس فشرده زبان هر روز از ساعت 9-14 می روم و دقیقاً مثل زمان دانشگاه شاید هم مدرسه کلاسور به دست و مقنعه به سر و خوشحال و خندان به سوی کلاس روانه می شوم!

البته قبلا هم می رفتم اما فشرده نبود و نمی دانم چرا اینجا این حس را پیدا کردم؟ و تازه دارم معنی کلاس زبان و مکالمه انگلیسی را می فهمم!

5-و اما خبر آخر : هنوز فایل نامبرمان نیامده! و ما  دیگر واقعاً کلافه شدیم .تاکنون دوبار ایمیل زدیم که در آخر فرموده اند صبور باشیم و دیگر تماس نگیریم ، خودشان به موقع خبر می دهند! حالا کی ، نمی دانم؟از ما بدشانس تر هم وجود دارد؟(البته من تازه فهمیدم حالا حالاها با زبان کار دارم و این است که عجله ای ندارم)

از دوستانی که شرایط مشابه ما را دارند خواهشمندم به ما اطلاع بدهند تا ما هم کمی دلگرم شویم .

دوستتان دارم