به مدرسه خوش آمدید!
همیشه آغاز سال تحصیلی و ماه مهر حس خاصی برای من به همراه دارد.در کودکی و نوجوانی که به مدرسه رفتم،در جوانی به دانشگاه و بعد از فارغ التحصیلی هم دوباره به مدرسه رفتم و هنوز هم می روم.....نمی دانم این مدرسه کی دست از سر من برمیدارد یا من کی دست از سرش برمی دارم؟
اولین روز مدرسه نانی به عنوان کلاس اولی:
اما حرف امروز من این نیست،می خواهم از مدرسه رفتن تنها فرزندم و شروع این دوره برای او بگویم:
همه می دانید که همیشه بچه های سال اولی یک روز زودتر از بقیه بچه ها به عنوان جشن شکوفه ها به مدرسه می روند و هدف از آن هم به حداقل رساندن استرس بچه ها،آشنایی با محیط جدید ،همکلاسیها و معلم است و همه بچه ها این روز را در کنار پدر و مادر در مدرسه سر می کنند.ما هم مثل بقیه پدر و مادر ها با نانی به مدرسه رفتیم .البته گفتنی است که نانی اصلاً استرس و ترس نداشت و اصلا بچه وابسته ای نیست و از چند ماه قبل برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کرد ، شاید به خاطر این بود که این بچه طفلکی از وقتی یک ساله بود به مهد کودک رفت و در کنار آن هم کلاسهای متعدد موسیقی ،زبان ،نقاشی و...
![]()
بگذارید اینگونه بگویم:
صبح نانی با لباسهای فرم نو و تمیز و البته گشاد و گلدانی در دست که تزیینش کرده بودیم ، خوشحال و خندان به همراه ما به مدرسه روانه شد....
این را هم بگویم من چون خودم یک معلمم در انتخاب مدرسه نانی بسیار وسواس به خرج دادم و از سال گذشته تحقیقاتم را آغاز کردم و به همه مدارس دور وبر و نمونه و غیر انتفاعی و دوزبانه و...سرک کشیدم تا بالاخره بعد ازطی همه این مراحل مدرسه مورد نظر را انتخاب کردم.
![]()
ادامه ماجرا: خلاصه وارد مدرسه شدیم ولی چشمتان روز بد نبیند،فهمیدیم هفته د.فا.ع م.ق.د.س است و در و دیوار مدرسه پر از عکس جبهه و رزمنده و شهید و... و البته آقایان و جناب رییس جم.هور بود!!!!!!! نانی گلدانش را در قسمت مربوط به کلاسشان گذاشت تا باغبان آن را در باغچه حیاط مدرسه بکارد و هر سه به کلاس نانی رفتیم تا با آنجا آشنا شود و او هم خیلی ذوق کرد و کمی در کلاس نشست و...بعد به محل برگزاری جشن رفتیم که دیدیم عجب شیر تو شیری است و چقدر نامنظمند . در صفی برای گرفتن عکس یادگاری با فرزندمان ایستادیم ولی نمی دانم چرا صف جلو نمی رفت و مدام تغذیه می شد!!!!!؟؟؟؟؟؟
در آغاز برای بچه ها قرآن و دعای فرج خواندند وبعد هم یکی از این مو سیخ سیخی ها را آورده بودند که برای بچه ها نمایش اجرا کند که واقعا چرند بود و فقط در بلندگو نعره می زد و راه به راه بچه ها را برای اجرای مسابقه به روی سن می برد بچه ها و البته پدر و مادرهای بچه ها هم اصلا به انتخاب او توجهی نداشتند و به اصرار پدر و مادرهای بسیار محترمشان به روی سن هجوم می بردند و هی جایزه برنده می شدند ! به قربان بزرگی خدا بروم که ما ایرانیها از همان اوان کودکی مادر زادی همه رفتارهای منفی را از بر هستیم!
نانی کلی کلافه شد و ما هم جشن را رها کردیم و او را به کلاسش و همچنین حیاط مدرسه بردیم تا آرام بگیرد. جالب این جاست که معاون مدرسه به ما گفت شما باید در سالن بمانید و نبایستی به کلاس می رفتید!
خوب این هم از این ، بعد از آن می خواستند کتابهای بچه ها و جایزه ای را که برایشان تهیه کردند(البته دولا پنج لا پای ما حساب می شود) را بدهند و بایستی دو باره طی یک صف به بچه ها اعطا شود که البته چون ما در بیرون سالن بودیم نفر اول صف بودیم که یکباره با هجوم جمعیت بچه ها و البته باز هم والدینشان ، مواجه شدیم و بایستی نانی بسته اش را می گرفت و از سالن خارج می شد هرچه منتظر شدیم نانی را نیافتیم .من و علی در چند قدمی او ایستاده بودیم اما فشار و ازدهام یکباره زیاد شد ، ما نمی توانستیم او را ببینیم و نگویید ما پدر و مادر بی توجهی بودیم.
بعد از کمی جستجو نانی را در حیاط مدرسه یافتیم که بسیار ترسیده و گریه می کرد . دلیلش را پرسیدیم و او گفت از بس مرا هل دادند و فشارم دادند ،داشتم خفه می شدم و من هم دیگر جایزه نگرفتم و دنبال شما گشتم.
دخترم از من پرسید:مامان چرا همه هل میدن مگه بهشون یاد ندادن که تو صف باید سر جای خودشون وایسن ؟آدم باید نوبت خودشو رعایت کنه.
می دانید در پاسخش چه گفتم: عزیزم کار بدیه ولی وقتی همه هل می دن خوب تو هم هل بده و تو صف برو جلو وگرنه اینجوری همیشه عقب می مونی!
بغض کردم ، از خودم بدم آمد،دلم می خواست فریاد بزنم.
ما تا به حال رفتارهای مثبت ، ارزشهای انسانی،احترام به حقوق دیگران،نظم و... را به فرزندمان آموختیم ، اما از حالا به بعد ، در جامعه واقعی با واقعیتهای تلخ دیگری مواجه خواهد شد و از این پس مدام در ذهنش با این تناقضات درگیر است و این واقعاً مرا نگران کرده!
روز اول مدرسه مانا به عنوان یک معلم دبیرستان:
اکثریت بچه ها به مدرسه نیامده بودند و آنها هم که آمده بودند ،کتاب نداشتند .در نتیجه هیچ کاری انجام نشد و فقط سر کلاس حرف زدیم.
مدرسه پر بود از پوسترهای دلخراش جنگ و ماکتهایی که با این موضوعات ساخته شده بود.زنگ تفریح هم مارش نظامی در بلندگوی مدرسه پخش شد!
پی نوشت:پیشنهاد می کنم مطلبی را هم که سان شاین عزیز در مورد شروع سال تحصیلی در کانادا و وضعیت مدرسه دختر گلشان ، نوشتند را از اینجا بخوانید.باز دوستان می گویند مقایسه نکنید ،مگر می شود؟
دوستتان دارم
و من مسافرم اي بادهاي همواره!