با سلام به دوستان خوبم

خوب اوضاع و احوال پایتخت را که می بینید مثل خیلی از جاهای دیگر وطن بسیار بسیار گرم است و دولت محترم هم لطف کردند و دوروز به آن همه تعطیلات پشت سر هم که داشتیم افزودند.البته من که کلاً سه ماه تابستان را تعطیلم و چه حالی دارد!!!!

عرض کنم خدمتتان که با اصرار نانی خانم 3روز را از پنجشنبه تا شنبه به اتفاق خودمان رفتیم شمال. راستش را بخواهید از گرما کلافه شده بودیم و دلمان هوای ییلاق کلاردشت را کرده بود :

اول قرار بود پنجشنبه  صبح زود راه بیفتیم اما علی بعد از دیدن مسابقه فوتبال یکدفعه تصمیم گرفت شب راه بیفتیم و ما هم که تابع همسر ! خلاصه شب جاده چالوس را رد کردیم بدون هیچ ترافیکی ! البته دو بار علی ماشین را کنار زد و خوابیدیم ( یک بارش همان جای معروف آشکده های کندوان بود ، بعد از خوردن آش دوغ و رشته حسابی خوابمان گرفت. )

بالاخره صبح زود رسیدیم کلاردشت ولی دریغ از یک ویلای خالی! حسابی توی ذوقمون خورد و رفتیم رودبارک ، جای همه دوستان خالی هوا خیلی خوب بود .

برای شب هم چون کلاردشت سرد است و نمی شود در چادر خوابید به سمت دریاچه ولشت رفتیم و ب......له کمپینگ! خیلی وقت بود اینگونه مسافرت نکرده بودیم ! من برای اولین بارم بود این دریاچه زیبا را می دیدم . راهی که به سمت دریاچه می رود خاکی است و شاید کمی غلط انداز!

 

شب کنار دریاچه صفایی داشت ، برخی قایقرانی میکردند،برخی شنا می کردند و بسیاری هم حرکات موزون و سر و صدا و جیغ و...و اینگونه شد که ما شب را درست نخوابیدیم . نمیدانم ملت را چه می شود همه جا دنبال بهانه ای هستند برای بزن وبرقص ! البته حق دارند ...شاید اگر جاهایی برای این کارها بود همه جا این کار را نمی کردند، مثلاً توی هواپیما!!!!!!!!!!!!!

صبح نانی بیدار نمی شد اما با ترفند پدرش که اردکهای دریاچه را به سمت چادر کشاند ، از خواب پرید و رفت به دنبال اردکها و بازی با آنها:

صبح هم به سمت عباس آباد راه افتادیم و در قسمتی از جنگلهای عباس آباد اتراق کردیم .چشمتان روز بد نبیند جنگل به آن زیبایی پر از زباله و آشغال بود و حسابی نمایانگر فرهنگ و تمدن غنی ما ایرانیان بود!

 

وقت نهار چند خانواده با صفای شمالی بساط کباب و برنج را روی هیزم علم کردند ، برای ما هم آوردند ، کبابشان خیلی خوشمزه بود جور خاصی با سبزیهای معطر شمال مزه دار شده بود .بعد از نهار هم به قسمت بکری از جنگل که دور از هیاهو بود ، رفتیم( آدم را به یاد سریال لاست می انداخت ) و خوابی اساسی کردیم البته من نتوانستم بخوابم و می ترسیدم که گرازی چیزی بیاید !

بعد از ظهر هم به سمت ساحل عباس آباد رفتیم ، چون نانی خانم هوس شنا کرده بود و می خواست به قول خودش  sandy castle هم درست کند ( امسال که نانی هر روز به موسسه زبان می رود حسابی فارسی و انگلیسی را قاطی می کند )

کنار ساحل خیلی جالب بود همه خانواده ها از مرد و زن گرفته تا بچه ها با هم در آب بودند و کسانی که حجاب نداشتند هم کم نبودند ( البته خانمها با لباس بودند ولی روسری نداشتند و برای من خیلی عجیب بود)

من که هیچ وقت برای شنا در آب دریا نمی روم ، خوشم نمی آید ، اما علی و نانی حسابی آب بازی کردند و من هم از آنها عکس و فیلم گرفتم .

دوباره زمان برگشت تصمیم گرفتیم شب راه بیفتیم چون علی حوصله ترافیک را ندارد اما جای بسی شگفتی بود چون جاده به سمت شمال خیلی شلوغ بود و ما متعجب بودیم چرا حالا که تعطیلی تمام شده این همه ماشین آن هم نمره تهران و کرج به سمت شمال می روند!

فردای آن روز علی با یکی از دوستانش در استرالیا چت می کرد و او گفت شما که دوروز تعطیل شدید به خاطر گرمای هوا و ما تازه دلیل شلوغی نصف شب جاده چالوس را متوجه شدیم!

واقعاً که ......یکی آن طرف دنیا خبر داشت ما تعطیلیم اما خودمان خبر نداشتیم.....ها ها ها

 دوستتان دارم